تبليغاتX
.::به وبلاگ شهرآفتاب اهواز خوش آمدید::.

بسم الله الرحمن الرحيمشهر آفتاب اهواز

.::WelCome To Weblog Sun30ty Ahvaz::.

کافی نت شهر آفتاب

طراحی و گرافیک رایگان فقط در وبلاگ شهر آفتاب اهواز عکس و کارهای گرافیکی خودتونو به آدرس ایمل:suncity_net@yahoo.com یا آیدی suncity_net بفرسید

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:48  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

کافی نت شهر آفتابکافی نت شهر آفتاب

سلام یه چیزی بگم؟بچه ها ما یه کلیپ تصویری از هچکس گذاشتیم توی وبلاگ بعضی از نامردا زود زدن توی گوششوشرمنده اینو میگم دزدیدنشو گفتن که توی هیچ وبلاگی نیستو برای اولین بار از اینجا یعنی وبلاگ خودشون دانلودش کنیدولی باز اینم بمونه امیدوارم این دفعه دیگه...هیچی نمیگم و میرم سره اصل مطلب اینا ۵ تا کلیپ تصویری از هیچکس هستش با فرمت 3gp برای گوشیهای موبایل قشنگه دانلودش کنید

برای دانلود اینجا کلیک کنید حجم:۳.۱۵ مگابایت

پسورد:www.sun30ty.blogfa.com

فعلا خوش باشید تا بعد زود میام مواظب خودتونم باشید

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:51  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

دانلود آلبوم جدید

دانلود آلبوم جدید مریم (محشر) امیدوارم خوب باشه..قشنگ خونده.. اما فقط کم خونده.

MP3  128

دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ

Man Mahsharam

Deev

Nemidonam

Dozde Daryayi

Dokhtare Shah e Pariun

Daryayi

Havaye Raftan

Mix

 WMA  64

Man Mahsharam

Deev

Nemidonam

Dozde Daryayi

Dokhtare Shah e Pariun

Daryayi

Havaye Raftan

Mix

این مطلب ماله آقا میلاده من فقط یکم ویرایشش کردمو جاشو عوض کردم البته با اجازه

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:58  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

سلام به دوستان عزیز

مقدمه: (هرچی دلت می خواد بگو..!)

حرف دل من:

خیلی بده در انتظار دیدن کسی که دوسش داری باشی وروزا هم خیلی خیلی دیر بگذره تازه

+یه مشکل که فعلان نمی شه کاریش کرد

در انتظارباشی ودر روزای که خیلی خیلی به آرامش وحتی دستیابی ورسیدن به موفقیت داری :

اسمت از تو لیست بازیکنان تیمت خط بخوره وقتی هم به مربی می گی چرا (آخه انصافان خوب بازی کردی)

بگه: بخاطر دستت..یا بگه ان شالله دفعه بعد وحتی بگه اون یکی بهتر از تو بود..

آخه خدا جون بجای اینکه تو بیای یه سنگ از جلو پام برداری بجاش هی سنگ می ندازی جلو پام تازه می گی صبر کن..

ولی بازم اشکال نداره ..بازم خدایا شکرت...لااقل هرکی نظر می ده همیشه سلامت باشه...

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:26  توسط   |      [بالاي صفحه]

زيـر آسمــان كويــــر

- آقا جونا آقا جونا خونه‌ائين؟
- آره دخترم...
- سلام آقا جون
- سلام بابا، اين وقت روز، خوش خبر باشي...؟
- دو ساعت زودتر مرخصي گرفتم، گفتم بيام، يه كم به شما و خونه برسم....
- چطور؟! خبريه بابا...
- آره يه خبر خوب... راستش خيلي دلم مي‌‌خواست اين آخريا، مادر حالش بهتر بشه، دسته جمعي بريم مشهد، زيارت آقا... اما انگار قسمت نبود. همش مادر مي‌‌گفت، آقا بطلبه بريم پابوسش.

- هر چي قسمت باشه، همون مي‌‌شه دخترم. منو و مادرت، نزديك سي‌سال با هم خوش زندگي كرديم. نمي‌‌گم سختي نداشتيم، اتفاقا خيلي هم داشتيم. من يه شاگرد بنا بودم كه خاطرخواه شدم. مادرت دختر اوستا بود... خدا بيامرزه (مش‌رمضون)، كارش توي همه شيراز معروف بود. هر كي مي‌‌خواست خونه‌ش استخون‌دار باشه و داخلش از هنرچوب و آينه كاري و گچ‌بري بهره داشته باشه، مي‌‌يومد سراغ مش رمضون؛ چون آقا رمضانعلي درستكار، هم سال‌ها شاگردي استادكاراي معروف رو كرده و هم خودش هنرمند و با استعداد بود. خيلي از ننه، باباها آرزو داشتن بچه‌شون زيردست اون، كار ياد بگيره. ولي مشدي هر بچه‌اي رو به شاگردي قبول نمي‌‌كرد. مي‌‌گفت، هنر بايد دست اهلش بيفته. اون، آقامو خيلي سال بود كه مي‌‌شناخت. مي‌‌دونست كه آقام، اهل دل بود و عاشق خدمت به خدا... زندگيش وقف اهل بيت(ع) بود. واسه همين، رفت كليد‌داري مدرسه طلاب اصفهان... همون جا خوش بود كه يه نون بخور و نميرداره، ولي به بهانه كار، پامنبر اهل دل مي‌شينه. از مادرم خدابيامرز چيزايي شنيدم كه حالا سال‌هاست وقتي توي ذهنم مرور مي‌‌كنم مي‌‌فهمم بي‌‌خود نبود. (حاج صادق حريري)، معروف كسبه و بازار اصفهان، يه دونه دخترش رو به عقد يه شاگرد مكتب‌چي در آورد. چون حاجي، آرزو داشت دخترش، پا به خونه آدم حلال‌خوري بزاره كه مي‌‌گفتن، يكي دو بار آقارو تو عالم خواب و بيداري ديده و نذر كرده. آقام به جز شاگردي مكتب‌خونه، به شكسته‌بندي هم وارد بود، از داروهاي گياهي و تركيباتشون سر در مي‌‌آورد. واسه همين، اين كار رو واسه رضاي خدا براي خلق‌ا... انجام مي‌‌داد. از مادرم خيلي شنيدم كه مي‌‌گفت، آقام خيلي‌ها رو درمان داد، البته نه به خاطر داروهاي گياهي، بيشتر دستش شفا بود. خب ديگه اينم يه جورايي، معجزه جدش بود. ولي آقام نمي‌‌ذاشت اهل مكتب خونه بدونن كه اون از فرزندان ساداته. مادر مي‌‌گفت، حتي پدرم (حاج صادق حريري) هم نمي‌‌دونست، دومادش سيده. اين راز، بين منو آقات بود، تا روزي كه خدا بيامرز از دنيا رفت.
- هيچ‌وقت واسم نگفتين، آقاتون چي شد كه فوت شد؟!
- تا اونجايي كه يادم هست يه زمستون، سرماي سختي خورد. بعد از اون دايم سرفه مي‌‌كرد. آخري‌ها پهلو‌درد داشت و دايم پهلو‌هاشو با شال بلند پشمي مي‌‌بست... يه حكيم بردن بالاي سرش... گفت ديگه نمي‌‌شه كاري كرد، سينه و كليه‌هاش چرك كرده...
-اون موقع شما چند سالتون بود آقاجون؟
-ده سال...شايدم كمتر...
- چي شد يه دفعه ياد اون روزا افتادين؟!
- مي‌‌خواستم بگم پدر و مادرت... (مش‌رمضون) دوست صميمي آقام بود، همديگه‌رو سال‌ها مي‌‌شناختن. مشدي، هميشه واسم مي‌‌گفت كه از آقام كرامت‌هاي زيادي ديده بوده و به اون هميشه غبطه مي‌‌خورده... واسه همين، يكي دو سال بعد از فوت آقا، وقتي ديد آقابزرگم حاج صادق حريري هم فوت شد و دايي‌‌هام هر كدوم، مال و اموال پدري‌شون رو تقسيم كردن، بي‌‌اون كه ببينن يه دونه خواهرشون شوهرش مرده‌ و يتيم‌داره و بيشتر به فكرش باشن... فقط سهمش رو بهش دادن، ديگه كم‌كم سراغي هم ازش نگرفتن و مادرم مجبور شد با مادربزرگم، راهي شيراز بشه تا بلكه توي شيراز، زير سايه شاه‌چراغ و دايي بزرگش كه از معماران معروف بود زندگي كنه. مش‌رمضون هم كه پيش حاج انور، دايي مادرم كار ياد گرفته بود به اصرار از مادرم خواست... به‌ جاي ديني كه به آقام داره، منو پيش خودش به عوض پسر نداشته اش پرورش بده.
از اونجا شد كه منو و مشدي، تقريبا خونه يكي شديم. خدا بيامرزدش...
- خدا همشونو بيامرزه آقاجون...
- آره، حالا همه رفتن و من موندم... يه روزم مي‌‌رسه كه بقيه، واسه من خدا بيامرزي بگن...
- چه حرفا مي‌‌زنين آقاجون... حالا راستشو بگين... از كجا مادر رو ديدين و خاطرخواش شدين...؟
- كه اين‌طور، پس بي‌‌خودي اينجا تو حياط، پاي حرف من پيرمرد، توي اين سرما ننشستي، مي‌‌خواستي ته و توي قضيه مارو در بياري...؟!
خنده‌ام گرفت... آقاجون ظرف چندماه گذشته كه مادر به رحمت خدا رفته بود تا امروز دايم توي خودش بود و كم‌تر با كسي حرف مي‌‌زد و از در خانه بيرون مي‌‌رفت. وقتي به او نگاه مي‌‌كردم ياد مرغ عشقي مي‌‌افتادم كه در كودكي‌ برايم خريده بود و يكي دو روزي نگذشته بود كه به خاطر تنها نماندن مرغ نر، مرغ ماده‌اي خريد و در قفس گذاشت. آن جفت، مدتها در كنار هم نغمه‌سرايي مي‌‌كردند... تا روزي كه مادر مريض شد.
مادر سال‌ها ناراحتي قلبي داشت. يك بار هم عمل جراحي كرد. آن روز، من 15 سال داشتم و آرزو مي‌‌كردم كه مي‌‌توانستم بالاي سر مادر، در اتاق عمل باشم. وقتي پزشكان و پرستاران، او را روي برانكارد به داخل اتاق عمل بردند... دعا مي‌‌خواندم و اشك مي‌‌ريختم... وقتي مادر را از داخل اتاق عمل به ccu منتقل كردند، همچنان پشت اتاق مراقبت‌هاي ويژه مي‌‌نشستم و به پرستاراني كه دايم او و ساير بيماران را تيمار مي‌‌كردند، چشم مي‌‌دوختم. همان روزها بود كه آرزو كردم من هم روزي پرستار باشم. وقتي مادر از بيمارستان به خانه آمد، من بودم كه از او در دوران نقاهت، پرستاري كردم و شاد بودم كه بار ديگر آهنگ صداي او و عطر وجودش، فضاي خانه را گرم و معطر مي‌‌سازد. از آن روزها نه سال مي‌‌گذرد و حالا من پرستارم... و دو سال‌ و نيم است كه درسم به پايان رسيده و شانس آن را داشته‌ام كه در بيمارستان استخدام شوم، انگار قلب مادر، اين مدت را تاب آورد كه فقط شاهد موفقيت من باشد. او در اصل نبايد بچه‌دار مي‌‌شد اما هم خودش و هم پدر، آرزوي فرزند دختري داشتند و من، آن آرزوي به دست آمده بودم. گاهي فكر مي‌‌كنم كه اگر او به نصيحت دكتر گوش مي‌‌سپرد و اين‌قدر آرزوي فرزندي نداشت، شايد زنده مي‌‌ماند. اما آقاجون مي‌‌گويد: اينها خيالات است... هر كس، تا هر زمان كه مقدر باشد زنده مي‌‌ماند. من بيشتر از پدر، دلم هواي او را كرده، با اين حال سعي مي‌‌كنم، پيش آقاجون كم‌تر به رويم آورم. سحرهاي ماه رمضان امسال، ايام سختي بر من گذشت. اين اولين سحرهاي تنها و بي‌‌مادر بود و حالا كم‌كم، وقتي به ايام ماه ذي‌الحجه نزديك مي‌‌شويم، يادم مي‌‌آيد مادر چه ذوق و شوقي داشت كه امسال، بالاخره نوبت حجش فرا مي‌‌رسد، اما اين آرزوي او هرگز برآورده نشد.
    حال، من دلم مي‌‌خواهد بتوانم به جاي او و با آقا‌جون به حج بروم. تا قبل از آن، مي‌‌خواهم با پولي كه چندوقت است پس‌انداز كرده‌ام، آرزوي آخر مادر را كه زيارت مشهد بود، برآورده كنم.
- آقا جون يادتونه مادر چقدر دلش هواي امام رضا(ع) رو كرده بود. حالا ما بايد به جاي مادر بريم و سلامش رو به آقا برسونيم...
- چي؟ يعني بريم مشهد...؟!
- خب آره... شما هواي مشهد به سرتون نيفتاده...؟!
- نيفتاده... خدا رو شكر كه هنوز، دلم اونقدر صافه كه هروقت چيزي آرزو مي‌‌كنم، بهش مي‌‌رسم.
- خدا رو شكر پس ما ر و هم دعا كنين... چطور مگه...؟ به فكر بودين؟!
- به فكرش بودم... ديشب داشتم با مادرت مي‌‌رفتم حرم، زيارت.
- با مادرم؟... ! يعني چي؟...! خواب مادر و ديدين؟! تو رو خدا...؟
- آره ... خوابش رو ديدم... داشتيم مي‌‌رفتيم زيارت... مي‌‌گفت آقا، ديدي بالاخره قسمت شد منم اومدم.
- عجب ... خدا بيامرزه...راستش امروز رفتم بليط گرفتم. دلم مي‌‌خواست، مي‌‌تونستيم با هواپيما بريم، ولي نشد... ايشاا... خدا قسمت كنه مكه بريم. بليط اتوبوس گرفتم. رفت و برگشت. يه هفته‌ هم مرخصي گرفتم تا اگه خدا بخواد، دلي از عزا درآريم.
مي‌‌مونه جا... كه فكر كنم توي اين پاييزي، اونجا خيلي شلوغ نباشه.
- كي حركته دختر جون؟
- اگه خدا بخواد دو روز ديگه...واسه همين، فكر كردم امروز بيام و خونه‌رو تر و تميز كنم و بقيه كارارو انجام بدم كه پس‌فردا به اميد خدا راهي شيم.
برقي از چشمان آقاجون جهيد كه معنايش برايم تازگي نداشت... شادي او را مي‌‌توانستم از نگاه‌هايش بخوانم... اما مدتها بود كه اين نگاه‌ها سرد بود و غمگين. لنگان لنگان به طرف اتاقش رفت... تا ظهر نشده... ساكش را پيچيده و اتاقش را مرتب كرده بود. سر سفره ناهار ديدم، كيف كوچكي كه يادگار مادر بود را به دست گرفته و كنار من، روي سفره گذاشت و گفت:
- اينم سهم من آقا‌جون... اينو پس‌انداز داشتم. البته بيشترش مال مادرته. خدابيامرز كنار گذاشته بود كه اگه شد بريم مشهد، خرج كنيم. مي‌‌گفت: پنج هزار تومن هم نذر داره، يادت باشه بديم.
- آقاجون پول به اندازه كافي دارم... اگه اجازه بدين، اينو به نيت مادر، همون جا مي‌‌ديم حرم آقا.
- هرجور صلاح مي‌‌دوني دخترم. خدا آخر و عاقبتت رو بخير كنه كه منو شاد كردي... بغض در گلويم شكست و دعاي صادقانه او اشكم را سرازير كرد. خم شدم و دست آقاجون را بوسيدم. سعي كردم او اشكم را نبيند، اما او همه چيز را انگار از درونم مي‌‌خواند.
دستي بر سرم كشيد و گفت... گريه نكن بابا... غذارو بكش، ببينيم دست پختت بالاخره شبيه مادرت شده يا نه؟دو روز بعد، ما به طرف مشهد به راه افتاديم... از شيراز به مشهد، جاده‌اي بود كه تا چشم كار مي‌‌كرد كوير بود و كوير.
بين راه، دو بار اتوبوس نگه داشت... يك بار براي ناهار و نماز ظهر و يك بار هم عصر كه چند نفر مي‌‌خواستند بچه‌هايشان را دستشويي ببرند... بعد از آن، ديگر در آن بيابان، خبري از آبادي نبود... البته هوا كه تاريك شد... از دور، كورسوهايي كمرنگ ديده مي‌‌شد كه نشان ده و روستايي بود. تا اين‌كه ناگهان ساعت از هفت شب نگذشته، اتوبوس خراب شد... نيم ساعتي راننده و شاگردش پياده شده و با اتوبوس ور رفتند. كم‌كم مسافراني كه در چرت بودند بيدار شدند و اطرافشان را نگاه كردند و بعد از چهل دقيقه‌، نگراني و تشويش همه را فرا گرفت. به‌خصوص كه حتي يك اتوبوس هم از آن جاده نگذشت. بالاخره راننده و كمك وي قضيه را با حالتي مغبون، به اطلاع مسافران رساندند.
- با عرض معذرت، اتوبوس خراب شده و مسافرا مي‌‌تونن پياده شن و منتظر اتوبوس يا ماشين‌هاي ديگه بمونن يا پياده، تا آبادي كه اين نزديكي هست، برن و شب‌رو اونجا بگذرونن.
آنهايي كه عيالوار بودند از عصبانيت برافروختند و هر كدام فريادي سر دادند. ولي بالاخره نتيجه‌اي نگرفتند و مثل لشكر شكست خورده در جاده، نزديك جنازه اتوبوس اسقاطي صف كشيدند. حدود يك ربع از پياده شدنمان نگذشته بود كه يك اتوبوس از راه رسيد. مسافران راه را كه ديد، كمي آن طرف‌تر نگه داشت. مردم منتظر، كوچك و بزرگ، با آن بار و بنديل‌هاي ريز و درشت در دستشان، به طرف اتوبوس مي‌‌دويدند. پيرزني كه تنها بود و با بقچه و ساك دستش و هيكل چاق و قدكوتاه در ميان آن جماعت دور خودش مي‌‌چرخيد، ناگهان با ضربه‌اي كه از چمدان يك مسافر به او وارد شده بود، نقش بر زمين شد... دويدم و او را كه ناله مي‌‌كرد از روي زمين به سختي بلند كردم. آقام سر جماعت حول و بي‌‌مروت، فريادي كشيد اما كسي گوشش بدهكار نبود. بالاخره چند نفري توانستند با آويزان كردن خود به در اتوبوس، راهي براي رفتن، آن هم ايستاده تا مقصد بيابند.بقيه، دوباره بر جا مانديم. بالاخره آقاجون گفت بهتر است تا آبادي برويم و شب را همانجا اطراق كنيم. پيرزن گفت: آبادي كجاست حاجي آقا...؟
و آقاجون گفت: راهي نيست مادر...
سلانه سلانه راه رفتيم و بالاخره بعد از سه ربع ساعت در تاريكي مطلق، به آبادي كه البته فقط دهي كوچك، وسط كوير بود رسيديم. اولين نفر از اهل ده، كه ما را ديد و فهميد جا مانده از راهيم، مهربانانه ما را به كلبه‌اش دعوت كرد و هر سه نفر، خسته به دنبال او راهي شديم.مرد و همسر و دو فرزند پسر شش و ده ساله‌اش از ديدنمان شاد شدند و با شير گوسفند و كلوچه از ما پذيرايي كردند. نيم ساعت نگذشته بود كه ناگهان فرياد مردي از بيرون كلبه برخاست...
- آقا يزدان... آقا يزدان...؟!
- مرد ميزبان از جا پريد و گفت:
- ها... چيه... هدايت تويي؟!
- بله... آقا يزدان... آجي ملوك حالش خوب نيست، اقدس خانم و مادر ‌مي‌‌تانند بيان كمك...
- باشه هدايت، تو برو من الانه مي‌‌يارمشان...
- آقاجون پرسيد:
- چيزي شده...؟ كمكي از ما برمي‌ياد...؟
- ملوك خانم - خواهر هدايت - بارداره. طفلي شوهرش همان ماه پيش، توي تصادف، وسط همين جاده مرد، حالش خيلي بده... از يك ماه پيش هم هي ضعيف‌تر شده، بايد مي‌‌برديمش شهر، ولي نشد... توي بساط‌شون پول و پله‌اي نيست... به گمونم وقت زايمانشه...
 آقام ناگهان برقي در چشمانش جهيد و گفت:
- اگر بخواين دخترم (عطيه) ماشاءا... يه پا خانم دكتره... بياد كمك...
- مرد ميزبان چهره‌اش شكفت و لبخندي زد و گفت:
- ها، پس خدا شما رو واسه اين بيچاره‌ها رسوند... بفرمايين خانم دكتر، بفرمايين بريم. كلبه‌شون همين پنجاه‌ قدم پايين‌تره...
سري تكان دادم، به آقام نگاهي كردم و رفتم.
- ياا...
- بفرمايين...
- خانم دكتر آورديم...
- وقتي واردكلبه شدم، همه به من چشم دوختند و ناباورانه گفتند؛ (دكتر)
گفتم:
- من پرستارم... البته... تا حالا سر زايمان، زياد بودم، در اصل پرستار بخش زايمان هستم. ايشاءا... اميد به خدا، راحت فارغ بشه...
اما كار، راحت نبود. راستش هيچ‌وقت به تنهايي، زني را در زايمانش كمك‌ نكرده بودم، با اين حال، آن شب معجزه‌اي به وقوع پيوست. (ملوك)، دختري سالم كه در اصل، دومين فرزند او بود به دنيا آورد و نامش را هم به خاطر تشكر از من (عطيه) گذاشتند.
بعد از پايان كار، معلوم شد مرد جواني كه نامش هدايت بود برادر ملوك است. به دنبالم دويد و تشكر كرد... چهره‌اش در نور فانوس، برافروخته بود.در نگاهش برقي بود كه تا آن روز برايم تازگي داشت. از مرد ميزبان شنيدم كه او معلم است و بچه‌هاي چند آبادي مجاور، براي شركت در كلاس درسش به آنجا مي‌‌آيند...
تا دو روزي كه به ناچار در آن آبادي بوديم، من بيماران زيادي را تيمار كردم و دارو برايشان دادم و بالاخره هدايت، اتومبيل نيسان يكي از اهالي آبادي اطراف را قرض گرفت و ما را به مشهد رساند، مي‌‌گفت خودش در مشهد كار خيري دارد، اما كار خيرش آن بود كه از حال و روز‌گار من بفهمد و آدرسي از ما در بياورد.
او يك روز در مشهد ماند و بعد رفت... دلم مي‌‌گفت، حتما دوباره او را مي‌‌بينم، با آن‌كه به نظر عجيب مي‌‌آمد... اما يك ماه بعد از بازگشت از مشهد، روزي از بيمارستان به خانه برگشتم و ديدم روي ميز جلوي آينه اتاق‌پذيرايي، سبدي از گل‌هاي مريم و رز سرخ، جلوه‌‌گري دارد و آقا‌جون گفت: مهماني آمده كه انتظارش را هم نداري...قلبم لرزيد. اولين فكري كه به ذهنم خطور كرد، فكر (هدايت) بود.
- سلام ... خانم دكتر..
- سلام آقا هدايت... من كه گفتم دكتر نيستم...
- مي‌‌دونم... خواهرم سلام رساند... اين‌رو خواهرم فرستاد؛ خودشان مي‌‌يان، يعني وقتي آقاجونتون و شما اجازه بدين...؟! اگه... اگه... منو به غلامي قبول كنين...
عجب سرنوشتي...!؟ چه كسي باورش مي‌‌شود... همه زندگي، نشانه است و هر نشانه‌اي در دلش خير و صلاحي نهفته دارد... من و هدايت، دو سالي مي‌‌شود كه ازدواج كرده‌‌ايم و حالا با آقا‌جون، در خانه قديمي زندگي مي‌‌كنيم و مي‌‌خواهيم خانه را بسازيم و به زندگي‌مان تازگي بخشيم.

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:47  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

رويای ونيزی

آنچه كه خواهيد خواند سرنوشت فردي به نام (رضا) است كه سال‌ها در آرزوي سفر به ايتاليا به صبر مي برد، او به اميد زندگي بهتر سعي كرد از كشور خارج شود، اما با مشكلات عديده‌اي مواجه شد كه در ادامه داستان خواهيد خواند. او زماني هم كه در ايران زندگي مي‌‌كرد، هميشه با مشكلات سختي زندگي را مي‌‌گذراند، آرزويش اين بود كه پس از سفر به ايتاليا، اين مشكلات به پايان برسد اما... 
دو ماهي بود كه از خدمت سربازي برگشته بودم. كاري نداشتم و به ناچار با پيشنهاد (عمو حيدر) و اصرار بابام كه هيچ خوش نداشت يك نان‌خور بي‌‌كار گوشه خانه از صبح تا شب پتو سر بكشد يا جلوي پنجره چمباتمه بزند رفتم ميدان، همان جايي كه سال‌ها پاتوق بابام بود و آن روزهايي كه هنوز زور بازو داشت و توي ميدان تره‌بار، (آقا فرج) را همه مي‌‌شناختند، بار اين و آن را مي‌‌خريد و مي‌‌فروخت و براي جاهاي ديگر مي‌‌فرستاد. البته قرار نبود مثل بابام واسطه‌گري كنم، چون در اصل بلد اين‌جور كارها نبودم. قرار اين بود با وانتي كه داريم بار اين و آن را جابه‌جا كنم و مزد بگيرم فرقش هم اين بود كه يك تنه، كار دو نفر را مي‌‌كردم... بابام هم به كل باز نشسته‌ شد و خانه نشست در نتيجه من بودم و سير كردن شكم هفت نفر و به اندازه پول توجيبي كه موقع مدرسه رفتن از بابام مي‌‌گرفتم براي خودم مي‌‌ماندكه به نظر بابام از سرم هم زياد بود. به نظر او جوان هر چه كمتر داشته باشد ،كمتر به هوس دود كردنش مي‌‌افتد.
شب‌ها وقتي خسته و درمانده به خانه مي‌‌رسيدم و گاهي كه از فشار همين خستگي، شام از گلويم پايين نرفته، گوشه اتاق كوچك قديمي درست زير پنجره مجاور اتوبان شلوغ و پررفت و آمد چمران، پلك‌هايم روي هم مي‌‌افتاد، پيش از آن كه صحنه‌اي از روياهاي رنگي‌ام را به ياد آورم يا حس كنم خوابيده‌ام، با صداي زنگ ساعت كوچك بالاي سرم دوباره از خواب برمي‌خاستم، نماز مي‌‌خواندم، لقمه‌اي نان و پنير برمي‌‌داشتم و هنوز هواروشن نشده پشت فرمان وانت مي‌‌نشستم و به سمت ميدان تره‌بار به راه مي‌‌افتادم.حكايت خانه ما و زندگي كولي‌وارمان روايتي بود كه توي مدرسه بهانه‌اي محكم به حساب مي‌‌آمد تا همكلاسي‌ها بتوانند من و بچه‌هاي مثل مرا دست بياندازند. آن روزها فقط يك دوست صميمي داشتم كه تا خانه‌مان مي‌‌آمد.(احسان) بچه ساده‌اي بودكه درسش از بقيه بهتر بود اما كسي نمي‌‌دانست اين پسرك آرام و درسخوان كيست و زندگي‌ شخصي‌اش چگونه است.
سه سالي از دوستيمان در دوره راهنمايي و يك سال در دبيرستان گذشت تا بالاخره يك روز مرا به خانه‌شان برد. تا قبل از آن، او به خانه‌مان مي‌‌آمد. در سرماي استخوان سوز زمستان و گرماي طاقت‌فرساي تابستان، توي آن دو اتاق كوچك پر سرو صدا با هم درس مي‌‌خوانديم و بازي مي‌‌كرديم، گاهي هم اگر مهمانمان مي‌‌شد، هر چه در سفره بي‌‌بضاعت ما بود، در كنار من مي‌‌خورد و با شادي و خنده روزهايمان را مي‌‌گذرانديم تا اين كه به خانه‌ آنها رفتم. باورم نمي‌‌شد... نفسم بند آمده بود. يادم است آن‌قدر هول شده بودم كه نمي‌‌دانستم چه‌طور راه بروم. خانه‌اي زيبا و بزرگ و باغچه‌اي شبيه به باغ بالا دست، محلي كه حالا مقابل نمايشگاه بين‌المللي تهران است. ما هر دو مدرسه دولتي مي‌رفتيم و شاگرد يك كلاس بوديم. يادم هست كه آن روز خيال كردم احسان تا آن‌موقع مرا دست مي‌‌انداخته، شايد هم سركارم گذاشته بود... چون يادم هست هر وقت مي‌‌آمد خانه ما، مي‌‌گفت (چقدر اين جا خوش مي‌‌گذرد.) اعصابم پاك به هم ريخته بود، خيال مي‌‌كردم ملعبه دست پسري شده‌‌ام كه فقر و بيچارگي‌ام را با تمام وجود به تمسخر گرفته است.
آن روز خيلي گرسنه بودم اما دستم به غذا نمي‌‌رفت. ميز ناهار خانه اعياني دوستم، بغض فروخورده ساليان كودكي و همه عقده‌هاي نداشته‌ام را بيدار كرده بود.
پدر احسان تاجر بود و مادرش استاد دانشگاه... تا آن روز نمي‌‌دانستم زندگي آنها چه كم دارد. به خاطر همين خيال مي‌‌كردم احسان يا از سر دلسوزي، دايم از زندگي‌ام تعريف مي‌‌كند يا از سر تمسخر. عصباني بودم، زودتر مي‌‌خواستم از خانه‌شان بيرون بزنم كه جلويم را گرفت و گفت:
- بهت بد گذشت، معذرت مي‌‌خوام. مي‌‌دونم اين جا راحت نبودي... غذا رو دوست نداشتي يا به پاي دستپخت مادرت نرسيد كه نخوردي؟!
- مسخره‌ام مي‌‌‌كني؟! همه چيز اين جا عالي بود... چيزي كه انتظارش رو نداشتم. اين همه وقت ما با هم دوست بوديم، اگه راست مي‌‌گي چرا تا امروز منو دعوت نكردي خونتون؟ مي‌‌خواستي واسم كلاس بذاري... مي‌‌خواستي بهم نشون بدي چقدر آقايي... يا اين كه چقدر خوشبختي و من بدبخت... به هر چي مي‌‌خواستي رسيدي... نه داداش، من و تو همكلاسي هستيم اما هم‌رديف نيستيم... نمي‌‌دونم بابام از كجا اين رو فهميده بود، خيلي وقت پيش بهم گفت (اين پسره، بچه خوبيه ولي يه جورايي با تو جور در نمي‌‌ياد)
- اشتباه مي‌‌كني (رضا) به ظاهر آدما نگاه نكن... خوشبختي فقط اين چيزا نيست.
- اگه منم يه همچين جاي راحتي داشتم و يه همچين پدر و مادر خوب و پولداري... حتما درسم خوب بود، تازه آينده خوبي هم داشتم. حالا اگه خيلي تلاش كنم، بتونم ديپلم بگيرم... ولي بعدش چي... اما تو همه‌جوره شانس باهاته... خونه خوب... زندگي خوب... ديگه چي مي‌‌خواي...
- دوستي، با تورو...
- با من... پسر تو با چيزاي خوبي كه داري... هر چقدر دلت بخواد، مي‌‌توني دوست واسه خودت رديف كني...
- من مي‌‌خوام با تو دوست بمونم... مگه تا حالا مشكلي با من داشتي؟!
- نه... نه واقعا نداشتم ولي دلخورم...
- از اين كه تا حالا دعوتت نكردم بيايي اين جا...
- آره خب... مي‌‌‌خواستم مطمئن بشم منو براي خودم مي‌‌خواي... مطمئن بشم دوست حقيقي هستي...
- خب هستم.
- آره... رضا... تو عين برادر مني... حاضري برادرم بموني.
با آن‌كه دو برادر به جز خودم داشتم احساسي كه از برادري با احسان به من دست داده بود متفاوت بود... حس مي‌‌كردم درست و حسابي صاحب يك برادر تمام عيار شده‌ام.
احسان، مهربان و حساس بود... بعد از آن‌ روز ما به هم نزديك‌تر و نزديك‌تر شديم. حتي وقتي مادرم مرد... او بيش از قبل به من نزديك‌تر شد... تا جايي كه خلاء نبود مادر برايم سنگين نباشد. انگار مادر خودش مرده بود... وقتي بابام دست (زري) خانم ‌رو گرفت و آورد به خانه ما... احسان همان حسي را داشت كه من نسبت به زن بابام داشتم اما بعد كم‌كم سعي كرد مرا به او نزديك كند. كم‌كم ما با زري‌خانم خو گرفتيم و او هم عضوي از خانواده‌مان شد. دستپختش حرف نداشت، راستش حتي از دستپخت مادر بهتر بود. وقتي احسان مي‌‌آمد، سنگ تمام مي‌‌گذاشت. شنيده بود كه احسان بچه يك خانواده پولدار است، مي‌‌خواست آبروداري كند. هرطوري بود اگر گوشت هم در خانه نداشتيم از همسايه قرض مي‌‌‌كرد و آبگوشت يا دم‌پختكي بار مي‌‌گذاشت و با ترشي‌‌هايي كه خودش درست مي‌‌كرد، سفره را رنگين مي‌‌ساخت. احسان مي‌‌گفت (آدم كجاي دنيا اين‌ همه صفا و خوشبختي مي‌‌تواند پيدا كند.) فكر مي‌‌كردم چرا اين حرف‌ها را مي‌‌زند؟!
زمان گذشت و ما هر دو ديپلم گرفتيم. پدر احسان سربازي‌ا‌ش را خريد و او به دانشگاه راه يافت.
پدرش مي‌‌خواست احسان پزشك بشود اما او عاشق فيزيك بود، به رياضي عشق مي‌‌ورزيد و بيشتر از هر چيز عاشق رفتن بود... عاشق سفر كردن... او در المپياد،خوش درخشيده بود. با مدال از امتحانات جهاني به وطن بازگشت. براي او كه مي‌‌توانست بدون كنكوروارد دانشگاه شود راه براي سعادت دائمي هموار شد. آن روزها من غبطه احسان را مي‌‌خوردم اما او با انتخاب و تحصيل در رشته مهندسي كشتيراني، بيش از پيش مرا غافلگير كرد. او راهي را برگزيد كه پدر و مادرش علاقه‌اي به آن نداشتند ولي خودش مي‌‌گفت يك عمر با عشق به دريا و زندگي بر روي عرشه كشتي دل خوش داشته. او دانشجو شد و به موازات تحصيلش پس از پايان دوره‌هاي تئوري و آغاز مراحل كاربردي، سفرهاي دور و دراز او به نقاط مختلف ايران و سپس دنيا آغاز شد. بعد از آن به جز زمان‌هايي كه به مرخصي مي‌‌آمد، اغلب از طريق‌ نامه با هم ارتباط داشتيم. نامه‌هاي ما طولاني بود. او از ديدني‌ها و تجاربش برايم مي‌‌نوشت و من فقط از زندگي و سربازي و بالاخره از دور باطلي كه براي كنكور سراسري دانشگاه به بن‌بست ختم شده بود، برايش نوشتم.
حالا از آن روزها دو سال و نيم مي‌‌گذرد و او در ايتالياست. از دو هفته پيش كه برايم نامه نوشت قرار بود تا پايان هفته ديگر از (ونيز) حركت كنند. در آن نامه برايم از اين شهر زياد نوشته بود... در پاسخ نامه‌اش نوشتم كه اي كاش مي‌‌شد، براي يك‌بار هم در خواب با او روي عرشه كشتي در آن شهر زيبا باشم؛‌نوشتم :(زندگي براي من و امثال من، نه تنها هر روز بلكه هر پنجاه سال يك‌بار هم تغييري ندارد، ما همچنان اسير همان حكايت‌هايي هستيم كه از خيلي سال پيش بوده‌ايم.)
 نوشتم كه ديگر كم‌‌كم دارم سعي مي‌‌كنم به همه چيزهاي زندگي بي‌‌معني عادت كنم.
_ _ _
- رضا،... رضا...؟
- بله بابا....؟! پول خرجي رو گذاشتم روي طاقچه...
- ديدم، بيشترش كن.... مي‌‌خوام بچه‌ها‌رو دو، سه روزي ببرم ده... نفسي تازه كنن. ماشينم لازم دارم، مي‌‌برمشون و بر‌مي‌‌گردم.
- نمي‌‌شه بابا... حميد درس داره... اسمشو نوشتم كلاس كنكور، امسال كنكور داره. از خير ده بگذرين، باشه تابستون سال ديگه...
- از خودت واسه من برنامه‌ريزي... بچه، حميد اگه عرضه داره خودش مي‌‌ره دانشگاه، كلاس لازم نداره، مگه اين همه درس نخونده، مگه مدرسه نرفته...؟
خونم به جوش آمده بود... نمي‌‌توانستم سكوت كنم، يادم آمد كه چه‌طور همه چيز از من دريغ شد.
- همون كه گفتم، اگه خيلي ناراحتين لطفا خودتون يه فكر ديگه بكنين...
- يعني چي پسره چش سفيد...
يعني اين‌كه از خرجتون كم كنين، بچه‌ها‌رو بفرستين ده... حميد بايد درس بخونه، بايد مثل احسان پيشرفت كنه، بايد سربلند باشه... نبايد مثل من يه كارگر بشه ، آرزوهاي من به درك... حالا كه من به هيچ جا نرسيدم، نمي‌‌ذارم... بهتره شما هم ديگه به پرو پاي من نپيچين....
و در را محكم بر هم زدم و از خانه بيرون آمدم... تا آن روز به اين محكمي جلوي بابام نايستاده بودم.
حميد بالاخره كلاس رفت و من حرفم را به كرسي نشاندم. او آبروي مرا خريد و از كنكور سربلند بيرون آمد... و موفق شد در رشته الكترونيك دانشگاه سراسري، با كسب رتبه خوبي به دانشگاه راه يابد و همان ترم اول دانشگاه در يكي از آموزشگاه‌‌هاي غير‌انتفاعي مشغول به تدريس شد. حالا احساس مي‌‌كنم تا اندازه‌اي بار سبك شده...
كم‌كم به خودم مي‌‌توانم برسم. اين يك ريسك بزرگ بود. ممكن بود به جاي نجات در دامي اسير شوم كه رهايي از آن ممكن نباشد. احسان در آخرين نامه‌اي كه برايم فرستاد اصرار داشت دست به اين ديوانگي نزنم. اما براي من راه ديگري نيست. من نه پول دارم و نه راهي بلدم كه بتوانم يك قدم به آرزوهايم نزديك‌تر شوم.
ظرف يك سال گذشته، حدود دو ميليون تومان پس‌انداز كردم كه فراهم آوردنش آسان نبود. بدتر از همه اين كه مجبور بودم دايم تلاش مضاعفم براي آينده را از بابام مخفي كنم، چون در غير اين صورت براي ريال آخر درآمدم، نقشه مي‌‌كشيد. بارها تصميم گرفت وانت را از من بگيرد اما وقتي با قدرت مي‌‌ايستادم و مي‌‌گفتم (وانت مال تو، مگه درمانده اين ماشينم) پشيمان مي‌‌شد و عقب‌نشيني مي‌‌كرد.
_ _ _
- رضا... بالاخره چي شد به (محمدتقي) بگم آخر اين ماه رديفه... مي‌‌خواي بري يا نه؟
- بهش بگو همين روزا مي‌‌رم سراغش... فقط بايد قول بدين يه راه شدني باشه...
- بابا نوكرتم،... باور كن داماد خودشونم از همين راه رفته.. سخت هست ولي امنه... امروز آخرين روزي بود كه با آن چهار چرخه اسقاطي پر سر و صدا كه ظرف دو سال گذشته، زندگيمان را مي‌‌چرخاند به طرف ميدان تره‌بار مي‌‌رانم.
از فردا قرار است دور به دست برادر ديگرم يعني (مجيد) بيفتد كه قل ديگر حميد است. مجيد برعكس برادر دوقلويش حميد علاقه‌اي به تحصيل ندارد... عاشق مكانيكي است. از همان دوره دبيرستان به عشق رفتن به تعميرگاه ،درس را رها كرد و حالا براي خودش حسابي استاد شده و خيال دارد وانت را بفروشد و يك تاكسي دست و پا كند.
بابام وقتي فهميد من ديگر ماندني نيستم و قصد رفتن دارم، غرولند‌كنان گفت كه راضي نيست و بابت اين كه حق خانواده‌ام را بالا كشيده و پول سفر فرنگ براي خودم جمع كرده‌ام، خير نمي‌‌بينم اما خودم خيال مي‌‌كنم كه بالاخره‌ اين حق من است تا كمي هم براي خودم و به فكر آتيه خودم باشم. سفر من به اتفاق گروهي ديگر از چند ساعت ديگر آغاز مي‌‌شود و راه درازي پيش رويمان است. بايد از راه زميني به تركيه و از آن جا به نيكوزيا در قبرس رفته و بعد از طريق دريا به محلي ديگر و دست آخر به ايتاليا برويم. زري ‌خانم تا لحظه آخر نگران بود كه مبادا در اين سرما تلف شوم. چون هنوز كسي نمي‌‌داند اين راهي كه براي رفتن انتخاب كرده‌ام ممكن است به جاي ايتاليا به جهنم ختم شود.
از آن جايي كه مي‌دانستم اگر براي احسان كه حالا در يونان است بنويسم كه چه فكري دارم، مرا از اين كار باز مي دارد، چيزي به او هم نگفتم. چندباري به سرم زد كه به سراغ پدر احسان بروم و كمي پول از او قرض بگيرم اما بعد پشيمان شدم.
_ _ _
- از اين جا به بعد هوا سردتر مي‌‌شه... بهتره كه تا مي‌‌تونين خودتونو بپوشونين.
در كاروان ما 11 زن و بچه بودند. يكي از زنان حال خوشي نداشت، آن صحنه‌هاي رقت‌آور كه بيشتر شبيه به فرار بود مرا مي‌‌آزرد. وقتي بين راه، آن زن بيمار، حال و روزش وخيم‌تر شد و فرزندش بالاي سرش گريه مي‌‌‌كرد و مادر را صدا مي‌‌زد، بيش از پيش دچار افسردگي و پشيماني شده بودم. آن زن كسي را نداشت و به دنبال شوهرش كه مي‌‌گفت مدت‌هاست به بهانه كار و زندگي بهتر، او و فرزندشان را رها كرده و به انگليس رفته است روان شده بود اما بالاخره طاقت نياورد، زن بيچاره در (تركيه) مرد. راهنماي ما مي‌‌خواست بچه را در همان شرايط در تركيه رها كند اما من دلم رضا نداد، حاضر شدم بچه را كه دخترك 11 ساله‌اي بود تا پايان سفر و رسيدن به مقصد و تحويل به پدرش همراهي كنم. از آن زن شنيده بودم كه به شوهرش اطلاع داده، در راه سفر به ايتالياست و شوهرش به (ميلان) بيايد، اما معلوم نبود اصلا شوهرش به او راست گفته باشد.
12 روز در راه بوديم. مجبور بوديم به‌خاطر آن كه گرفتار پليس مرزي نشويم، راه خود را طولاني‌ كنيم. روز دوازدهم بالاخره به ايتاليا رسيديم. در بندرگاه (ناپل) براي نخستين بار باورم شد كه بالاخره روياهايم تحقق يافته. از 23 نفر مهاجري كه در روز اول با هم همسفر شده بودند 12 نفر به مقصد رسيدند. بعضي از آنها در تركيه جا ماندند، بعضي ديگر در مرز ايران و عده‌اي هم در قبرس ديگر تواني براي آمدن نداشتند يا توسط پليس بين‌الملل (ديپورت) شدند.
منظره ناپل زيبا مرا جلب خود ساخته بود. از يك طرف عظمت كوه (وزو) و از طرف ديگر امواج متلاطم دريا و مردمي كه بيش از كار به فكر تفريح بودند. بالاخره در ناپل توانستم به همراه (نيلوفر) كوچولو در يكي از كافه‌هاي معمولي نزديك بندر در خيابان Viasantalucia پيتزاي واقعي ايتاليايي بخوريم و باور كنيم كه ايتاليا هستيم. احسان زودتر از آنچه كه فكر كنم، رسيد و نگذاشت احساس غربت، بيش از آن در من ادامه يابد. با ديدن دخترك يكه خورده بود. نيلوفر كوچولو از روزي كه مادرش را از دست داده بود با هيچ‌كس جزمن حرف نمي‌‌زد، آن هم با چند جمله كوتاه. دلم برايش مي‌‌سوخت، كم مي‌‌خورد و كمتر چيزي او را به وجد مي‌‌آورد، انگار با خنده و جست و خيز كودكانه غريبه بود. فقط يك عروسك پارچه‌اي داشت و مي‌‌گفت مادرش برايش درست كرده كه در هر شرايطي آن را از خود دور نمي‌‌كرد. وقتي احسان درباره نيلوفر از زبان من شنيد... ديگر از بچه فاصله نگرفت و خودش قول داد هر‌طوري شده پدر دخترك را پيدا كرده و بچه را به دستش بسپارد.
آن‌قدر نگران سرنوشت بچه بود كه مرا به ياد دلسوزي‌هاي كودكانه‌اش نسبت به من و خانواده‌ام انداخت.
با وجود او پس از سال‌ها، دوباره خاطرات دوران نوجواني و مدرسه برايم يادآوري شد. دو، سه شب پس از ورودمان بود كه او ما را به شام در يكي از رستوران‌هاي باكلاس ناپل دعوت كرد. تمام عصر را به اتفاق او و نيلوفر در پارك Villa flaridiana گردش كرديم و پس از آن به ديدن تئاتر قديمي (سان‌كارلو) رفتيم و در رستوران گل‌يخ در كنار بندر‌گاه، شام خورديم و دوباره به پانسيون برگشتيم. وقتي نيلوفر خوابيد، احسان به او خيره شد و گفت كه كاش مي‌‌شد همه چيز را آن‌طوري كه درست است، شكل داد و من باتعجب به او نگاه كردم.
- براي كي... براي امثال تو همه چيز درسته، چون شانس دارين ولي براي ما نه...
- اشتباه مي‌‌كني دوست عزيز، تمام اين سال‌ها آرزو داشتم در خانه خودم و با خانواده‌ام زندگي كنم درست مثل تو...
- يعني چي؟ تو كه از من بهترش رو داشتي...
- اشتباه تو همين جاست، من فرزند آن خانواده نبودم. البته پدر و مادرم منو خيلي دوست دارن، اما اونا منو به فرزند‌خوندگي قبول كرده بودن و تو اينو نمي‌دونستي.
آن‌شب به حرف‌هاي احسان فكر كردم، قلبم به دردآمده بود. درست نمي‌‌دانستم راهي كه براي تحقق روياهايم تا اين جا طي كرده‌ام درست است يا نه اما حالا هدفي داشتم كه مهم بود و آن رساندن نيلوفر به پدرش بود. او در ناپل نبود... و ما فردا عازم ونيز بوديم. (ونيز) روياهايم. احسان از جايي خبر گرفته بود كه پدر نيلوفر در ونيز است.
نمي‌‌دانم چرا اما قلبم گواهي مي‌‌داد ما پدر نيلوفر را پيدا نمي‌‌كنيم.
و بالاخره ونيز شهري بر روي آب.از ايستگاه قايق‌ها سوار نوعي قايق به نام(گوندولا) شديم و از كانال‌ها گذشتيم تا به ميدان (سان ماركو) رسيديم، قرار بود آن جا از عمارت شهرداري و مركز اقامت مهاجرين، اطلاعاتي درباره پدر نيلوفر بگيريم.
احسان دست نيلوفر را به دست گرفته بود و برايش بستني مخصوص خريد تا سر بچه گرم شود و من وارد سالن عمارت، قسمت اطلاعات مهاجرين شدم. پس از چند لحظه بالاخره با كمك مترجم، نام پدر نيلوفر را گفتم... اما مترجم با كمك بررسي آماري از كامپيوتر دوباره برگشت و با حالتي از سردي و بي‌‌تفاوتي گفت كه نامي از او در فهرست مهاجرين غيرقانوني و حتي قانوني هم نيست.
- مگر مي‌‌شود... شايد جايي اسمش ثبت نباشد...
سر و صداي من باعث شد رييس قسمت از اتاقش بيرون بيايد زني بود كه بعد فهميدم افسر پليس است و بالاخره قول داد كه موضوع را پيگيري كند. قرار شد فردا براي جواب بياييم.
نگران بودم، مي‌‌ترسيدم... خواب‌هاي بدي ديده بودم و حالا تعبير آن....؟!
- متاسفم آقا... آن آقايي كه گفتيد، متاسفانه دو هفته پيش بر اثر بيماري سختي فوت كرده است.
- چه‌طور؟ چه‌طور ممكنه...؟!
- اون توي بيمارستان بستري بوده... علت مرگ ذات‌الريه گزارش شده.. اين هم آدرس محل دفن...
چشمم تار شده بود... جايي را نمي‌‌ديدم. در بدو ورود... همه چيز انگار به هم ريخت... روياهايي كه سال‌ها آرزوي تحققشان را داشتم و همه آنچه كه به خاطرش سختي اين راه را تحمل كردم.
احسان بايد تا چهار روز ديگر به محل كشتي در يونان باز مي‌‌گشت و من ناگهان با غم غربت، تنهايي و نيلوفر كوچولو كه حالا احساس مي‌كردم پاره‌اي از وجود من است تنها مي‌‌ماندم.(روياي ونيز) در همين‌جا برايم به پايان رسيده بود، طاقت ماندن نداشتم، شهر برايم شبيه به قبرستان بزرگي بود كه در آن دفن شده‌ام. به ناپل برگشتم... حالا بايد با دست خالي زندگي مي‌‌كردم. احسان هر چه داشت به من داد تا بتوانم اتاقي اجاره كنم و قول داد كمكمان كند تا اگر بخواهيم به ايران بازگرديم.
شش ماه تمام در ايتاليا ماندم، دست آخر فهميدم عقلاني‌ترين كار اين است كه به خانه‌ام بازگردم...هنوز هم خانه‌مان در زمستان‌ها سرد است و هنوز هم براي آن كه دوباره زندگي كنم... در ميدان تره‌بار كار مي‌‌كنم و حالا نيلوفر كوچولو هم به جمع ما پيوسته است.

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:16  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

بازگشت به خوشبختی

(ليزا) به درياي كارائيب نگاه كرد. نسيم ملايمي صورتش را نوازش مي‌‌داد. چشم‌هايش را بست و با تمام وجود گرماي مطبوع شن‌هاي سپيد را در ميان انگشتان برهنه پاي خود احساس كرد. اين جا زيبا بود؛ زيبا و روح‌نواز. اما باز هم

نمي‌‌توانست اندوه جان‌گداز دلش را آرام نمايد. همانطور كه پلك‌هايش را برهم نهاده بود، خاطره خوش آخرين باري كه در اين ساحل قدم گذاشته بود را مرور كرد. سه سال پيش بود. او با (جيمز) درست همين جا ازدواج كرد. لباسي ساده و سپيدي برتن داشت و رزهاي كوچك و زرد حلقه‌هاي گيسوان او را زينت مي‌‌دادند. ليزا از هميشه شادمان‌تر بود. جيمز مثل او لباسي رسمي برتن نداشت ولي با آن شلوار تابستاني چروك و آن پيراهن نخي سپيد واقعا جذاب به نظر مي‌‌رسيد. موهاي سياهش كمي تاب داشت و همان‌طور كه به عروس آينده‌اش چشم دوخته بود، برق تحسين در ميان چشم‌هاي قهوه‌اي رنگش موج مي‌زد. كشيش عقد آنها را مي‌‌خواند و آن دو كبوتر عاشق دست در دستان يكديگر با دلي مالامال از اميد و عشق در روياهاي سپيد خود پرواز مي‌‌كردند. ماه عسل در مهمانخانه‌اي پنج ستاره در يكي از جزاير زيباي دومينيكن در درياي كارائيب مثل باد گذشت. در نگاه جوان و شاد آنها، آينده، سعادت ابدي در كنار هم بودن بود. عشق تا پايان دنيا. خود را در ميان فرزنداني مي‌‌ديدند كه با شادماني زايدالوصفي دور و بر آنها پرسه مي‌‌زدند و با نواي سرخوش خوشبختي مي‌‌رقصيدند. اين آينده در نظر آنها غيرقابل تغيير بود. اما تمام اين روياها حالا ديگر خيلي دور دست به نظر مي‌‌رسيد. غيرقابل دسترس و حتي خنده‌آور. عجيب است كه همه چيز اين‌قدر زود عوض مي‌‌شود. بعد از سه سال انگار دنيا زير و رو شده بود. ترك برداشتن و فروريختن قلب، آدمي را تغيير مي‌‌دهد. تيغه‌اي است كه محكم‌ترين گره‌ها را از هم مي‌‌گسلد و حتي عميق‌ترين عشق‌ها را به نقطه پايان سوق مي‌‌دهد. سه سال از آن روز بهشتي مي‌‌گذشت و حال آنها دوباره به آن ساحل بازگشته بودند. ولي اين‌بار نه به خاطر ازدواجي رمانتيك در كنار ساحل كارئيب، بلكه براي انجام يكي از آن جدايي‌هاي زشت و سريع. ليزا گذاشت تا آهي از ميان لب‌هاي نيمه‌ بازش به بيرون راه پيدا كند. آهي پر از درد و افسوس. چه كار مي‌‌توانست انجام دهد به جز ادامه دادن و زندگي جديد و آرزوهاي تازه‌اي براي خود ساختن؟ زندگي قديمي‌اش ديگر قابل مرمت نبود. چطور ممكن بود اين مكان زيبا با آن منظره سرسبز و درياي لاجوردي كه گويي تا آن سوي دنيا ادامه داشت و آن شن‌هاي بي‌‌پايان، حالا اين‌قدر در نظر او جانكاه باشد؟!
    مرد از كنار نخل‌هاي سردرهم فرو برده به او نگاه مي‌‌كرد و نمي‌توانست چشم از او برگيرد. از زني كه در كنار دريا نشسته و گويي با دريا خلوت كرده بود. انگار منتظر چيزي بود. يا منتظر كسي، او زيبا بود. موهاي سياهش در ميان دستان باد در هوا مي‌‌رقصيدند و چشمان آبي‌اش گويي با نيلي دريا رقابت مي‌‌كرد. آري او زيبا بود ولي اين لطافت ظاهري نبود كه مرد را به سوي او مي‌‌كشاند بلكه تنهايي و در عين حال عظمتش بود كه او را مفتون وي مي‌‌نمود. مرد مي‌‌دانست كه او برايش از تمام زنان ديگر متمايز است. ليزا حتي پيش از آن كه رو به سوي مرد بگرداند، فهميد كه او نزديك مي‌‌شود. مي‌‌دانست كه از مدت‌ها قبل از كنار نخل‌ها او را مي‌‌نگريسته است. به مرد نگاه كرد و بار ديگر جرقه‌اي در دلش زده شد. جرقه‌اي كه تنها براي يك نفر روشن مي‌‌شد. مرد آهسته به سوي ليزا قدم برداشت و نگاهش در نگاه او گره خورد. درست مثل نگاه به دوستي كه مدتها پيش از دست رفته است. مدتي بعد آن دو برروي تنه درختي در زير انوار رنگارنگ رستوران‌هاي ساحلي نشسته بودند. ابتدا با عجله از هوا، هتل و كيفيت غذاها صحبت كردند ولي كمي بعد سكوت عميق ولي پرمعنايي در ميانشان حكمفرما شد. سكوتي كه هزاران حرف در خود داشت. چشم‌هايشان آئينه اعمالشان بود و گويي احساساتشان را با بهترين زبان به گوش ديگري مي‌‌رساندند و كمي بعد ليزا لب گشود و برخلاف تصورش تمام دردها و دل‌شكستگي‌هايش را براي مرد بازگو كرد. از چيزهايي گفت كه در اعماق دلش زنداني كرده بود و هيچ‌گاه آنها را بر زبان نمي‌‌آورد. به او گفت كه وقتي فرزندش را از دست داد چه احساسي داشت. او شش ماهه باردار بود ولي شوهرش او را رها كرد و به دنبال كارهايش به شهر ديگري رفت. ليزا تنها بود. هر چند مادرش در كنارش به سرمي‌برد ولي احساس تنهايي زايدالوصفي مي‌‌كرد و ناگاه درد، وجودش را فراگرفت و بچه خيلي زودتر از موعد به دنيا آمد. آن قدر زود كه ياراي مقابله با دنياي بزرگ و خشن را نداشت و پسرش در همان ساعت‌هاي اوليه زندگي رفت. پزشكان گفتند: علت، فشار عصبي بود كه ليزا تحمل ميكرد و ليزا دليل اصلي را شوهرش ميدانست. شوهري كه او را رها كرده و رفته بود. پزشكان گفتند: ميتوانند باز هم بچهدار شوند ولي براي ليزا همه چيز تمام شده بود. او از جيمز نفرت داشت چون در كنارش نبود. ولي چقدر پسرش شبيه جيمز بود. پسري كه تنها سه ساعت در آغوشش بود و بعد او را از مادر جدا كردند. تا چند ماه بعد از همه كناره مي‌‌گرفت. از جيمز، از خانواده‌اش، از دوستانش، نمي‌‌خواست درد از دست دادن پسرش را فراموش كند. اين يك خيانت بود. خيانت به نوزادي كه فقط سه ساعت فرزند او بود. ليزا سرش را بلند كرد. مي‌‌توانست انعكاس غم‌هايش را در نگاه مرد ببيند. پس از ماه‌ها احساس كرد تنها نيست. احساس كرد آن بار غيرقابل تحمل، كم‌كم از روي شانه‌هايش برداشته مي‌‌شود. به اين فكر افتاد كه شايد هنوز آينده‌اي داشته باشد. شايد اين چشمان قهوه‌اي كه از اشك همدردتر شده‌اند،‌ هنوز هم مثل گذشته پر از عشق باشند. شايد هنوز هم اميدي باشد. بلند شد و دستان جيمز را گرفت. آري. آينده باز هم مال آنها بود. بايد به جاي جدايي، با هم تجديد پيمان مي‌‌كردند. بايد...

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:51  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

زخمی‌ غرور

اول‌ صبح‌ تحمل‌ شنيدن‌ صحبت‌هاي‌ مادر باخاله‌ شيرين‌ را نداشتم‌. هر چه‌ اشاره‌ مي‌كردم‌ و بانگاه‌ به‌ مادر حالي‌ مي‌كردم‌، انگار نه‌ انگار. چقدرتلاش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ ماجراي‌ خواستگاري‌ دوباره‌شاهرخ‌ از من‌ بيخ‌ پيدا نكند و غائله‌ يك‌ جوري‌بين‌ خودمان‌ دو نفر ختم‌ شود، اما آقا هر چه‌ را كه‌رشته‌ بودم‌، پنبه‌ كرده‌ بود. مثلا سفارش‌ كرده‌ بودم‌كه‌ هيچ‌ كس‌ از موضوع‌ بويي‌ نبرد. چقدر هم‌خوب‌ به‌ توصيه‌ام‌ عمل‌ كرده‌ بود. فقط مانده‌ بودبرود و آويزان‌ حاج‌ باقر، بقال‌ محل‌ شود كه‌ پا درمياني‌ كند تا شايد مرا راضي‌ به‌ اين‌ ازدواج‌ نامبارك‌ كند. حالا هم‌ كه‌ ديگر ميدان‌ به‌ دست‌ مادرو خاله‌ افتاده‌ بود، خدا عالم‌ بود كه‌ چه‌ خوابهايي‌برايم‌ ديده‌ بودند. همين‌طور داشتند گل‌مي‌گفتند و گل‌ مي‌شنيدند و نقل‌ و نبات‌ حواله‌مي‌كردند كه‌ مادر گفت‌: (باشه‌ شيرين‌ جان‌ سعي‌مي‌كنم‌ راضيش‌كنم‌.) ديگر كفرم‌ در آمده‌ بود. ازشدت‌ عصبانيت‌ دندان‌ قروچه‌اي‌ به‌ ساحل‌ كه‌مدام‌ دور و برم‌ مي‌پلكيد و مي‌خواست‌ با من‌بازي‌ كند رفتم‌ و بعد هم‌ نمي‌دانم‌ چه‌ شد كه‌ يك‌دفعه‌ كنترلم‌ را از دست‌ دادم‌ و محكم‌ توي‌ سر آن‌طفل‌ معصوم‌ زدم‌. صداي‌ گريه‌ ساحل‌ كه‌ بلند شددلم‌ به‌ درد آمد. فورا پشيمان‌ شدم‌. به‌ هواي‌دلجويي‌ بغلش‌ كردم‌ و بوسيدمش‌. بعد هم‌ به‌خودم‌ گفتم‌: (دستت‌ بشكنه‌ الهي! مگه‌ تو همش‌چند تا برادر زاده‌ داري‌؟ چرا حرصت‌ رو سر اين‌بچه‌ خالي‌ كردي‌؟ لا اقل‌ توي‌ اين‌ كله‌ پوك‌خودت‌ مي‌زدي‌ كه‌ هر چه‌ مي‌كشي‌ از اين‌مي‌كشي!) مادر كه‌ اين‌ صحنه‌ را ديده‌ بود، بادستپاچگي‌ تلفن‌ را قطع‌ كرد. نگاهي‌ عاقل‌ اندرسفيه‌ به‌ من‌ انداخت‌ و گفت‌: (مستانه‌ جون‌، عزيزم‌اگه‌ ديونه‌ شدي‌ بگو تا تكليفمونو بدونيم‌، پسربيچاره‌ مردم‌ رو هم‌ سر كار نذاريم‌). با حرص‌گفتم‌: (پسر بيچاره‌ مردم‌ اگه‌ از مردونگي‌ فقطادعاشو داشته‌ باشه‌، اگه‌ با تموم‌ آقايي‌ و متانتش‌هم‌ رفيق‌ بازياش‌ به‌ جا باشه‌ هم‌ چشم‌ چرونياش‌ به‌راه‌، بازم‌ پسر بيچاره‌ مردمه!) مادر كه‌ هاج‌ و واج‌مانده‌ بود لبش‌ را گاز گرفت‌ و گفت‌: (اين‌مزخرفات‌ چيه‌ كه‌ به‌ هم‌ مي‌بافي‌؟ هيچ‌ مي‌دوني‌اون‌ چقدر تو رو دوست‌ داره‌؟) وسط حرفش‌پريدم‌ و گفتم‌، ولي‌ مامان‌...
    - مامان‌ بي‌ مامان‌. من‌ نبايد بدونم‌ دليل‌ اين‌همه‌ ادا و اطواري‌ كه‌ سرمون‌ در مياري‌ چيه‌؟...دليل‌، مگر دليلي‌ هم‌ غير از مجيد و خيالاتش‌ براي‌من‌ وجود داشت‌. يكباره‌ دلم‌ گرفت‌، بغض‌ كردم‌ ودر حاليكه‌ از رفتار و لحن‌ تندم‌ شرمنده‌ شده‌ بودم‌گفتم‌: معذرت‌ ميخوام‌ مامان‌، اما باور كن‌ در موردشاهرخ‌ همين‌جوري‌ الكي‌ حرف‌ نزدم‌. مادر كه‌مرا غصه‌دار و پكر ديد دوباره‌ نرم‌ شد و گفت‌:(مستانه‌ جان‌، عزيز دلم‌ زندگي‌ خيلي‌ بيرحمه‌، توفكر مي‌كني‌ تا كي‌ جووني‌ و ميتوني‌ ناز كني‌، فرداروز كه‌ سكه‌ات‌ از قيمت‌ افتاد، چيكار مي‌توني‌بكني‌؟ نمي‌ خوام‌ ناراحتت‌ بكنم‌ ولي‌ ميدوني‌كه‌...)
    خوب‌ مي‌دانستم‌ منظور مادر چه‌ بود.مي‌خواست‌ بيوه‌ بودنم‌ را به‌ رخم‌ بكشد. نمك‌ به‌زخمم‌ بپاشد و داغ‌ دلم‌ را تازه‌ كند. ولي‌ نه‌، كلاهم‌را قاضي‌ كردم‌ ديدم‌ باز هم‌ تند رفته‌ام‌. به‌ خودم‌نهيب‌ زدم‌ كه‌ خيلي‌ بي‌ انصافي‌، مادر و طعنه‌ زدن‌؟اصلا طي‌ اين‌ شش‌ سال‌ كدام‌ دفعه‌ به‌ رويت‌آورده‌ كه‌ چه‌ غلطي‌ كردي‌؟ حيف‌ از مجيد. حيف‌از آن‌ وجود نازنين‌ كه‌ زير پنجه‌هاي‌ غرور بيجا واحمقانه‌ من‌ خرد شد. راست‌ گفته‌اند كه‌ خلايق‌ هرچه‌ لايق‌. من‌ احمق‌ لايق‌ آن‌ همه‌ انسانيت‌ وگذشت‌ نبودم‌. چقدر ابله‌ بودم‌ و خودخواه‌ كه‌فكر مي‌كردم‌ همه‌ دنيا مال‌ من‌ است‌ و همه‌شادي‌هاي‌ آن‌ براي‌ من! مادر و پدر هم‌ كه‌ فقطمن‌ و مرتضي‌ را داشتند، دو دستي‌ به‌ ما، مخصوصابه‌ من‌ چسبيده‌ بودند و با ملايمت‌ و مدارا روز به‌روز به‌ خود خواهي‌هايم‌ دامن‌ مي‌زدند. آخ‌ كه‌چقدر دلم‌ مي‌خواست‌ آنقدر قدرت‌ داشتم‌ كه‌زمان‌ را به‌ عقب‌ برگردانم‌ و امنيت‌ هم‌ از وجود من‌رخت‌ بست‌ وبراي‌ هميشه‌ رفت‌. حقم‌ بود. من‌همان‌ (افتاده‌اي‌ بودم‌ كه‌ با داشتن‌ چندين‌ چراغ‌به‌ بيراهه‌ رفته‌ بودم‌ و افتادن‌ كمترين‌ سزايم‌ بود).چقدر از آن‌ مستانه‌ ده‌ سال‌ پيش‌ دور شده‌ بودم‌.همه‌ خاطرات‌ آن‌ زمان‌ را خوب‌ و دقيق‌ به‌ خاطردارم‌.
    بيست‌ ساله‌ بودم‌ و روي‌ يك‌ سنگ‌ هزار چرخ‌مي‌زدم‌. بي‌ خيال‌ مشغول‌ درس‌ خواندن‌ بودم‌ ونمي‌دانستم‌ همان‌ مكانيك‌ سر به‌ زير و نجيب‌ سركوچه‌ كه‌ پدرم‌ هميشه‌ از او به‌ خوبي‌ ياد مي‌كرد،عاشقم‌ شده‌ بود و داشت‌ آرام‌ آرام‌ پا به‌ زندگي‌ ام‌مي‌گذاشت‌ به‌ خواستگاري‌ام‌ آمده‌ بود و من‌ كه‌مثلا كنكور داشتم‌ هر چه‌ سعي‌ مي‌كردم‌ خودم‌ رابي‌ تفاوت‌ جلوه‌ دهم‌، حسي‌ عجيب‌ در درونم‌ مثل‌كودكي‌ بيقرار دست‌ و پا مي‌زد و آرامش‌ را از من‌گرفته‌ بود. كم‌ تحمل‌ بودم‌ و دلم‌ مي‌خواست‌بدانم‌ عاقبت‌ كار چه‌ مي‌شود. دو سه‌ بار هم‌دزدكي‌ مجيد را پاييده‌ بودم‌ و او هر بار آنقدرسرش‌ به‌ كارش‌ گرم‌ بود و به‌ اطرافش‌ بي‌ توجه‌ كه‌من‌ مانده‌ بودم‌، مرا كي‌، كجا و چطور ديده‌؟مادرش‌ هم‌ كه‌ حالا ديگر كاملا مهرش‌ به‌ دلم‌ نشسته‌بود، دست‌بردار نبود. بالاخره‌ سماجت‌ آنها كارخودش‌ را كرد. آنقدر موجودات‌ نازنيني‌ بودندكه‌ نه‌ دانشگاه‌ نرفتن‌ مجيد به‌ چشم‌ مي‌آمد نه‌ شغل‌معمولي‌اش‌ و نه‌ وضع‌ مالي‌ متوسط شان‌. اگر چه‌براي‌ ده‌ سال‌ پيش‌ اين‌ شرايط چندان‌ هم‌ بدنبود، اما از نظر ديگران‌ اين‌ ازدواج‌ براي‌ مني‌ كه‌هميشه‌ خودم‌ را يك‌ سرو گردن‌ بالاتر از بقيه‌مي‌ديدم‌، كمي‌ افت‌ داشت‌. متلك‌ پشت‌ متلك‌بود كه‌ بارم‌ مي‌كردند اما گوش‌ من‌ به‌ اين‌ حرف‌هابدهكار نبود. خاله‌ شيرين‌ هم‌ كه‌ از همان‌ موقع‌ مرابراي‌ شاهرخ‌ در نظر گرفته‌ بود، آتش‌ بيار معركه‌شده‌ بود و مدام‌ سعي‌ مي‌كرد راي‌ام‌ را بزند، امانمي‌دانست‌ كه‌ با اين‌ كارها هم‌ خودش‌ از چشمم‌مي‌افتاد هم‌ آن‌ شاخ‌ شمشادش‌. همه‌ اين‌ كارها رانديده‌ مي‌گرفتم‌ فقط به‌ خاطر اينكه‌ عاشق‌ شده‌بودم‌. اولين‌ باري‌ را كه‌ با مجيد صبحت‌ كردم‌هرگز از ياد نمي‌برم‌. خداي‌ من! باورش‌ سخت‌بود، اما مجيد همه‌ خوبي‌هاي‌ عالم‌ را در خودجمع‌ كرده‌ بود. آنقدر پخته‌ و منطقي‌ و در عين‌حال‌، با احساس‌ بود كه‌ فكر مي‌كردم‌ همه‌ آنهاخيالاتي‌ بيش‌ نيست‌ و من‌ خواب‌ ديده‌ام‌. بالاخره‌نامزد شديم‌ و چون‌ قصد داشتم‌به‌ دانشگاه‌ بروم‌عروسي‌ را به‌ اصرارمن‌ به‌ چهارسال‌ بعد يعني‌ تاپايان‌ تحصيلاتم‌ موكول‌ كرديم‌. همان‌ سال‌ دررشته‌ تربيت‌ بدني‌ دانشگاه‌ تهران‌ پذيرفته‌ شدديگر روي‌ ابرها سير مي‌كردم‌. يكي‌ از آن‌ روزها بامجيد بيرون‌ رفته‌ بوديم‌، به‌ محل‌ خلوتي‌ كه‌رسيديم‌، مجيد بسته‌اي‌ كادو پيچ‌ شده‌ را به‌ من‌داد و درحاليكه‌ دستش‌ را روي‌ سينه‌اش‌ گذاشته‌بود، خم‌ شد و گفت‌: تقديم‌ به‌ مهربانترين‌ همسر به‌مناسبت‌ ورودش‌ به‌ دانشگاه‌. غافلگيرم‌ كرده‌ بود.هميشه‌ همينطور بود. ياد حرف‌هاي‌ شاهرخ‌افتادم‌ كه‌ مي‌گفت‌: (مستانه‌ اين‌ به‌ درد تونمي‌خوره‌. فكر مي‌كني‌ اين‌ آدم‌ عقده‌اي‌ بادانشگاه‌ رفتن‌ تو كنار مياد؟ به‌ خدا روزگار تو روسياه‌ مي‌كنه‌) اما شاهرخ‌ كجا بود كه‌ ببيند توي‌كتابخانه‌ همين‌ آدم‌ عقده‌اي‌ چه‌ كتابهاي‌ نابي‌ پيدامي‌شد. آنقدر پر و با سواد بود كه‌ كمتر از يك‌استاد دانشگاه‌ جلوه‌ نمي‌كرد و من‌ اغلب‌، حيرت‌مي‌كردم‌ كه‌ مكانيكي‌ را با اين‌ همه‌ معلومات‌ چكار؟او فقط دو سال‌ از من‌ بزرگتر بود اما تجربه‌ يك‌مرد ميانسال‌ را داشت‌. تنها مسئله‌اي‌ كه‌ ناراحتم‌مي‌كرد، شغلش‌ بود و نرفتنش‌ به‌ دانشگاه‌. سه‌ سال‌به‌ همين‌ منوال‌ گذشت‌. روزي‌ كه‌ كادويي‌ تولدبيست‌ و پنچ‌ سالگي‌اش‌ را دادم‌ در حاليكه‌ نگاه‌تشكرآميز و مهربانش‌ را به‌ من‌ دوخته‌ بود گفت‌:من‌ بهترين‌ هديه‌ دنيا رو دارم‌، اينو مي‌خوام‌چيكار؟ خودم‌ را به‌ آن‌ راه‌ زدم‌، قيافه‌ام‌ را در هم‌كشيدم‌ و با ناز گفتم‌: كدوم‌ هديه‌؟ با صداي‌ بلندخنديد و گفت‌: همين‌ خانمي‌ كه‌ الان‌ اخماش‌ توهم‌ رفته‌ ديگه‌. دوباره‌ گره‌ پيشاني‌ام‌ باز شد. فكركردم‌ حالا ديگر وقتش‌ رسيده‌ بود حرف‌ دلم‌ رابزنم‌. آنقدر لوس‌ و ننر شده‌ بودم‌ كه‌ فكر مي‌كردم‌بي‌ برو برگرد پيشنهادم‌ را قبول‌ مي‌كند. فكرم‌ راخوانده‌ به‌ آرامي‌ گفت‌: (چيزي‌ مي‌خواي‌ بگي‌؟)گفتم‌: آره‌ مي‌خوام‌ يه‌ كاري‌ بكني‌، قول‌ بده‌ درموردش‌ خوب‌ فكر بكني‌. لبخندي‌ زد و گفت‌:چشم‌، تو جان‌ بخواه‌.
    - درباره‌.... درباره‌ شغلته‌. آخه‌ ميدوني‌...چطور بگم‌، همه‌ ميگن‌ شغل‌ شوهرت‌ يه‌ جوريه‌.نمي‌شه‌ تو هم‌ بري‌ دانشگاه‌ مجيد؟
    او كه‌ معلوم‌ بود از حرف‌ هايم‌ رنجيده‌، لبخندتلخي‌ زد و گفت‌: (شغلم‌ چه‌ جوريه‌؟ به‌ نظرت‌خيلي‌ بي‌ كلاسه‌ نه‌؟) اين‌ اولين‌ باري‌ نبود كه‌ من‌تحت‌ تاثير حرف‌ و حديث‌هاي‌ خاله‌ زنك‌هاي‌دوربرم‌، با زبان‌ تلخ‌ و نيشدارم‌ آزارش‌ مي‌دادم‌ واو هر بار با بزرگواري‌ تمام‌ همه‌ را نديده‌مي‌گرفت‌. با دستپاچگي‌ گفتم‌: نه‌ به‌ خدا، منظورم‌اين‌ نبود...
    - مهم‌ نيست‌. اتفاقا خوب‌ شد. خودم‌مي‌خواستم‌ در اين‌ مورد باهات‌ حرف‌ بزنم‌.ميدوني‌ مستانه‌، من‌ اين‌ شغل‌ را انتخاب‌ كردم‌چون‌ از بچگي‌ عاشق‌ اين‌ كار بودم‌، بعدها كه‌بزرگتر شدم‌ و ديپلم‌ گرفتم‌، با اينكه‌ بچه‌درس‌خوني‌ بودم‌، ترجيح‌ دادم‌ به‌ جاي‌ علافي‌ ووقت‌ تلف‌ كردن‌ توي‌ دانشگاه‌، اين‌ رشته‌ رو به‌صورت‌ تجربي‌ ياد بگيرم‌. الان‌ هم‌ كه‌ خودت‌مي‌بيني‌ توي‌ كارم‌ چقدر موفقم‌. البته‌ چند وقته‌ كه‌هواي‌ درس‌ و دانشگاه‌ به‌ سر منم‌ زده‌، حالا كه‌ توهم‌ ميخواي‌ باشه‌، حرفي‌ نيست‌. گفتم‌ كه‌، تو جان‌بخواه‌ دو دستي‌ تقديمت‌ مي‌كنم‌. ولي‌ بايد صبركني‌. حداقل‌ دو سه‌ سال‌ كه‌ من‌ بتونم‌ يه‌ پس‌اندازي‌ داشته‌ باشم‌. چون‌ مجبورم‌ به‌ خاطر اينكه‌كارمو از دست‌ ندم‌ برم‌ دانشكده‌ شبانه‌. اونم‌ كه‌خودت‌ مي‌دوني‌ شهريه‌ كمي‌ نداره‌ مخصوصا تورشته‌ مكانيك‌. با كج‌ خلقي‌ گفتم‌: ولي‌ تو همين‌الانم‌ ميتوني‌ با وام‌ و قرض‌ گرفتن‌ از اين‌ و اون‌،درس‌ بخوني‌. آهي‌ كشيد و گفت‌: (آره‌ شايدبتونم‌. ولي‌ من‌ نمي‌خوام‌ هنوز از راه‌ نرسيده‌سرت‌ بره‌ توي‌ چرتكه‌ و حساب‌ و كتاب‌ كم‌ وكسرياي‌ زندگي‌) به‌ نظرم‌ داشت‌ پرت‌ و پلامي‌گفت‌. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ در كمال‌ ناداني‌جنگ‌ نا برابري‌ را با مجيد شروع‌ كرده‌ بودم‌. به‌خودم‌ گفتم‌ (بدبخت‌ تو چرا نمي‌توني‌ حرف‌خودتو به‌ كرسي‌ بنشوني‌؟ چرا هميشه‌ تو بايد تسليم‌اون‌ بشي‌. براي‌ يه‌ دفعه‌ هم‌ كه‌ شده‌ حرف‌ دلتوبزن‌، نمي‌ميري‌؟) و بعد از كلي‌ من‌من‌ كردن‌ گفتم‌:ولي‌ مجيد من‌ ديگه‌ روم‌ نمي‌شه‌ به‌ هر كسي‌ كه‌ بهم‌مي‌رسه‌ بگم‌...
    - بگي‌ چي‌ مستانه‌؟
    انگار زبانم‌ قفل‌ شده‌ بود. به‌ خودم‌ نهيب‌ زدم‌كه‌ ( بنال‌ ديگه‌ بگو و خودتو خلاص‌ كن‌. مرگ‌ يه‌بار شيون‌ يه‌ بار.) بالاخره‌ ناداني‌ و غرور كه‌ تمام‌وجودم‌ را فرا گرفته‌ بود، بيچاره‌ام‌ كرد و باعث‌ شدهمان‌ روز سنگ‌ بناي‌ بدبختيم‌ را بگذارم‌. مستقيم‌توي‌ چشمان‌ بهت‌ زده‌اش‌ نگاه‌ كردم‌ و گفتم‌: من‌ديگه‌ روم‌ نمي‌شه‌ بگم‌ شوهرم‌ درس‌ نخونده‌ و يه‌مكانيك‌ ساده‌ست‌. آن‌ روز با اينكه‌ غرور مجيد راشكستم‌، او با آقايي‌ تمام‌ گذشت‌ كرد اما من‌ احمق‌بعد از آن‌ ديگر دست‌ بردار نبودم‌. از طرفي‌ حال‌و هواي‌ دو گانه‌اي‌ داشتم‌. مدام‌ كسي‌ در درونم‌ به‌من‌ مي‌گفت‌: (آخه‌ بد بخت‌ نادان‌، زندگي‌ كه‌همه‌اش‌ تحصيلات‌ بالا و كلاس‌ اجتماعي‌ نيست‌،تازه‌ مگه‌ مجيد از شعور و معرفت‌ چي‌ كم‌ داره‌.)نتيجه‌اش‌ اين‌ بود كه‌ كمي‌ به‌ فكر فرو مي‌رفتم‌ امادوباره‌ بعد از مدتي‌ آش‌ همان‌ آش‌ بود و كاسه‌همان‌ كاسه‌، حماقت‌ بد جوري‌ گريبانم‌ را گرفته‌بود و ول‌ كن‌ نبود تا اينكه‌ آنقدر وقت‌ و بي‌ وقت‌ به‌پر و پايش‌ پيچيدم‌ و طعنه‌ بارانش‌ كردم‌ كه‌ او هم‌عاقبت‌ خسته‌ از همه‌ تلاش‌ بي‌ ثمري‌ كه‌ براي‌حفظ زندگيمان‌ كرده‌ بود، راهش‌ را كشيد ورفت‌.طبيعت‌ آدمي‌ اين‌ است‌ كه‌ قدر هر چيز و هر كس‌را زماني‌ مي‌فهمد كه‌ ديگر كار از كار گذشته‌،درست‌ مثل‌ من‌ كه‌ بعد از جدايي‌، تازه‌ فهميدم‌ چه‌خاكي‌ بر سرم‌ ريخته‌ام‌. مفت‌ و آسان‌ گوهري‌ را ازدست‌ داده‌ بودم‌ كه‌ ديگر باز گرداندنش‌ محال‌بود. حالا هم‌ بعد از گذشت‌ شش‌ سال‌ و در آستانه‌سي‌ سالگي‌ هنوز هم‌ نتوانسته‌ام‌ كسي‌ را پيدا كنم‌كه‌ حتي‌ براي‌ لحظه‌اي‌ خلا نبودن‌ مجيد را برايم‌پر كند. انگار اين‌ همه‌ سال‌ هنوز هم‌ نتوانسته‌ام‌ ردپاي‌ او را از زندگيم‌ پاك‌ كنم‌. او را كه‌ هر چه‌ بيشتربا ديگران‌ مقايسه‌اش‌ مي‌كنم‌ بيشترين‌ مايه‌ آزارم‌اين‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌ نتوانسته‌ام‌ از شر طعنه‌ها ومتلك‌هاي‌ ديگران‌ خلاص‌ شوم‌. آري‌ همان‌جفنگياتي‌ كه‌ زندگيم‌ را نابود كرد و من‌ به‌ آن‌هابيشتر اهميت‌ مي‌دادم‌ تا استدلال‌هاي‌ خودمجيد، امروز هم‌ عرصه‌ را چنان‌ بر من‌ تنگ‌كرده‌اند كه‌ تا مرز جنون‌ فاصله‌اي‌ ندارم‌.
    حالا مي‌فهمم‌ كه‌ عشق‌ چه‌ معجون‌ غريبي‌ ست‌.عشقي‌ كه‌ من‌ از آن‌ گرم‌ بودم‌ اما آنقدر به‌ گرمايش‌خو كرده‌ بودم‌ كه‌ آن‌ راامري‌ عادي‌ و حق‌ طبيعي‌خودم‌ مي‌دانستم‌. چه‌ مي‌شد اگر آنقدر نادان‌نبودم‌ و مي‌دانستم‌ كه‌ ظرفيت‌ تحمل‌ هر انساني‌،هر چه‌ قدر هم‌ بزرگ‌ و بي‌ انتها، بالا خره‌اندازه‌اي‌ دارد€ ديگر سالهاست‌ كه‌ داشتنش‌ برايم‌خواب‌ و خيال‌ شده‌ و هر وقت‌ او را كه‌ حالا براي‌خودش‌ مهندس‌ يك‌ كارخانه‌ است‌ با همسرش‌مي‌بينم‌ روزهاو هفته‌ها ديوانه‌وار زار مي‌زنم‌ وخودم‌ را كه‌ حتي‌ نمي‌توانم‌ لب‌ به‌ شكوه‌ و درددل‌ باز كنم‌، بدبخت‌ترين‌ موجود عالم‌ مي‌بينم‌.آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ ديگر مطمئن‌ مي‌شوم‌ هرگزنمي‌توانم‌ جاي‌ او را هزاران‌ طبل‌ تو خالي‌ چون‌شاهرخ‌ پر كنم‌.

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:47  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

يک ساعت در کافی شاپ

خيلي وقت بود كه با هم بيرون نرفته بودند. چند وقته فريبا خوب يادش نمي‌‌آمد. همان روزهاي دانشجويي بود كه هميشه با پريسا و بقيه همكلاسي‌هايش به همين كافي‌شاپ كوچك كه به اندازه الان تميز و شيك نبود، مي‌‌رفتند. ياد آن روزهاي شاد و بي‌‌غم و غصه، دلش را به درد مي‌‌آورد و در حسرت روزهاي ناب و خالص چند سال پيش بغض كرده بود. ياد ايامي كه در گلشن، صفايي داشتند. رو به در نشسته بود و منتظر بود تا پريسا بيايد. قضيه را پشت تلفن تعريف كرده بود و پريسا آشفته از آن همه مشكلاتي كه فكرش را هم نمي‌‌‌كرد دوستش درگير آنها باشد، با او قراري گذاشته بود.
    پريسا كه آمد گرچه پيدا بود از آن چه پيش آمده ناراحت است اما بي‌‌مقدمه رفت سر اصل مطلب:(ببين فريبا! شك ندارم كه هر كس ديگري هم جاي تو بود، همين انتخاب رو داشت. من كه يادمه اون اوايل از بيرون همه چيز خوب و مناسب به نظر مي‌‌رسيد. مهران پسر زحمت‌كشي بود كه به موقع درسش رو خونده بود، سربازي رفته بود و تونسته بود كسب و كار نسبتا خوبي هم براي خودش جور كنه. خونه پدري‌اش هم دو طبقه بود، ماشين، پول و خانواده درست و حسابي هم كه داشت. ظاهرا كه خواستگار مناسبي براي جنابعالي بود. چه ايرادي مي‌‌تونستي بگيري؟فريبا آه كشيد و دستمال كاغذي توي دستش را مچاله كرد: آواز دهل شنيدن از دور خوش است. تو نمي‌‌فهمي كه توي زندگي مشترك، اينا اونقدري كه قبلش به نظر مي‌‌ياد، اهميت نداره. آره، اولش ظاهر طرف خيلي برات مهمه، حتي رنگ جورابش، نوع لباسي كه مي‌‌پوشه، ماركدار باشه يا نه؟ مدل ماشينش، مدل كت و شلوارش، نوع حرف زدنش... همه و همه براي آدم خيلي مهمه، اما براي زندگي چيزاي ديگه‌اي مهمه كه در ظاهر ديده نمي‌‌شه!گارسن منو را جلويشان گذاشت. هر دو به ياد آن روزها قهوه سفارش دادند. پريسا روي ميز خم شد:(به نظر من كه تو داري بهونه مي‌‌ياري، يه چيزي از اين مهران بيچاره ديدي، حالا هي گير دادي بهش.)اين‌كه بهت مي‌‌گم وسواس داره، گير بيخوده؟ اونم نه فقط وسواس تميزي، وسواس فكري و كاري و چه مي‌‌دونم همه جور ديگه! اون اوايل فكر مي‌‌كردم اين كاراش از توجه بيش از حد به من و زندگيشه، چه مي‌‌دونستم اين يه خصلته كه تا مغز وجود اين آدم نفوذ كرده! من هم مثل الان تو فكر مي‌‌كردم. پسره تحصيلكرده، پول در بيار، خونه و ماشين. ديگه چي مي‌‌خواستم؟ كور از خدا چي مي‌‌خواد؟خب پس چته ديگه؟ چرا داري زندگيت رو به آتيش مي‌‌كشي؟
    تو انگار نمي‌‌فهمي من چي مي‌‌گم؟ بهت مي‌‌گم ديگه نمي‌‌تونم تحمل كنم. مهران اون چيزي كه از بيرون مي‌‌بينيد، نيست، يه موجود ديگه‌ايه! وقتي خودمون دو تا هستيم، تبديل مي‌‌شه به يه چيز ديگه! نمي‌‌گم كه مهران آدم بدطينت و بدجنسيه. نه ولي ظاهرش رو شما مي‌‌بينيد. ويترينش با واقعيتش كلي فرق داره! پريسا با تمام ناراحتي بلند بلند زد زير خنده:
    تو ديوونه شدي! خوشي زده به دلت، نمي‌‌دوني چيكار كني!نگاه فريبا به ميز كناري افتاد، دختر و پسر جواني مشغول حرف زدن بودند. با حسرت نگاهش را برگرداند و گفت: كي مي‌‌دونه درون اين آدم‌ها چي مي‌‌گذره؟ كي از دل اين پسر و دختر خبر داره؟ مي‌‌دوني فريبا، آدم بايد خودش حواسش‌رو خوب جمع كنه، ببينه داره به چي نگاه مي‌‌كنه؟ به كي نگاه مي‌‌كنه؟
    بچه كه بودم، پدرم دوستي داشت كه مرد خوش‌مشربي بود و همه ما خيلي دوستش داشتيم، ولي زن و بچه‌اش اصلا ازش راضي نبودن، بچه‌هاش كه اوووه! اصلا.
    - مادرم هميشه مي‌‌گفت:(بعضي از مردا توي خونه بداخلاق هستن و بيرون خوش‌اخلاق و به عكس بعضي‌هاشون توي خونه خيلي خوبن ولي با مردم بيرون اصلا خوب رفتار نمي‌‌كنند.) اين مثال دوست پدرم بود كه ظاهرا از نوع اول بود.
    - حالا لابد مي‌‌خواي بگي مهران از نوع اوله؟
    - نه بابا تو هم! چرا اذيت مي‌‌كني. مي‌‌خوام بگم الزاما مردم اون چيزي نيستن كه از بيرون ديده مي‌‌شن! پريسا! يادته بچه كه بوديم يه كارتوني مي‌‌ديدم كه يه شاهزاده خانمي با يه طلسمي، قورباغه شده بود؟
    - آهان! كه بعد شاهزاده واقعي اومد و بوسيدش و دوباره شد شاهزاده خانم!
    - آ! باريكلا! گاهي حس مي‌‌كنم، مهران رو برعكس طلسم كردن! يه شاهزاده است كه وقتي مي‌‌ياد خونه قورباغه مي‌‌شه!
    - يعني چي؟ طلسم چيه؟ تو واقعا حالت خوب نيست.
    - پس چرا بايد زندگي من اينطوري بشه؟ مگه من چيز زيادي مي‌‌خواستم؟
    بغض فريبا شكست و دوباره اشكش جاري شد پريسا يك ليوان آب سرد خواست گارسون قهوه‌ها را با ليوان آب جلويشان چيد.
    - ببين فريبا! اين ليوان آب سرد رو بخور، اعصابت رو آروم مي‌‌كنه، تو الان خيلي آشفته داري حرف مي‌‌زني! اگه بشيني درست و حسابي براي من تعريف كني كه قضيه چيه، شايد بشه يه راه‌حلي هم براش پيدا كرد.
    - من اگه عقل اون موقع رو داشتم اونوقت مي‌‌دونستم چطوري بايد انتخاب كنم.
    - مثلا چيكار مي‌‌كردي؟
    - ببين همه چيز توي شكل‌گيري شخصيت يه آدم موثره. من اصلا اين چيزا رو نمي‌‌فهميدم. فكر مي‌‌كردم مهران، هميني هست كه دارم مي‌‌بينم. ولي واقعا اينطوري نيست.
    - پريسا با قيافه وحشتزده پرسيد: يعني چي؟ چند شخصيتي بود؟
    - نه! اصلا. من مي‌‌گم، البته الان مي‌‌گم‌ها! كه يه آدم تركيبي از بچگي و دوران مدرسه و خانوادشه!
    - من نمي‌‌فهمم. يعني بايد براي ازدواج با يه آدم برم همه جد و آبائش رو در بيارم؟
    - نه ديگه اينقدر با وسواس! ولي واقعا مهمه كه بدوني يه آدم وقتي بچه بوده، چه ترسايي داشته. از چه چيزايي سرخورده شده. باور كن پريسا جون كه همين چيزا توي بزرگسالي بدجوري خودش رو نشون مي‌‌ده. مهران به خاطر اين‌كه مثلا در بچگي توي مدرسه از ناظمشون يك بار كتك خورده، كينه طرف‌رو به دلش گرفته و مي‌‌گه من هيچ‌وقت نمي‌‌تونم كسي رو ببخشم. هر وقت كه ما با هم حرف مي‌‌زنيم و مثلا ازش مي‌‌خوام كه يه كسي رو ببخشه، مي‌‌دوني چي مي‌‌گه؟
    - چي مي‌‌گه؟
    - مي‌‌گه من هيچ‌وقت ياد نگرفتم كه بخشنده باشم. چون هيچ‌كس در قبال من بخشنده نبوده. همه، هميشه من رو تنبيه كردن. از همون دوران مدرسه گرفته تا پدر و مادرم و دوستام. من براي چي بايد كسي رو ببخشم؟
    پريسا جرعه‌اي از فنجان قهوه‌اش نوشيد: باور نمي‌‌كنم!
    فريبا سرش را ميان دستهايش گرفت و باز بغضش تركيد: ديگه خسته شدم. ديدي اين آدم‌هايي رو كه دارن با ماشين از يه كوچه يه طرفه مي‌‌رن و با يكي ديگه شاخ به شاخ مي‌‌شن؟ مهران اگه توي يه همچين موقعيتي قرار بگيره، حاضره تا ابد توي همون وضعيت بمونه! آنقدر تكون نمي‌‌خوره و حاضره دعوا كنه تا طرف خودش كنار بكشه. من جذب ظاهر نرم و شيكش شدم، هزار سال توي خواب هم نمي‌‌ديدم كه اين آدم اينقدر خشك و بي‌‌رحم باشه، نسبت به خودش، زندگيش، جامعه‌اش و...
    - باور نمي‌‌كنم!
    - باور كن! پريسا جون! من آنقدر اين صحنه رو ديدم. به راحتي با همه توي خيابون دعوا مي‌‌كنه و مي‌‌گه اين حق منه! بايد از حقم دفاع كنم. ببين من نمي‌‌گم درست نمي‌‌گه، ولي مي‌‌گم همون خداي بزرگي كه صاحب همه حق و حقوق هست، بخشش رو هم گذاشته كنارش. من كه تا حالا بهش نگفتم از حقت نگذر!
    اما واقعا ازش خواستم كه نرمش بيشتري با مردم و جامعه داشته باشه.پريسا مانند كساني كه كشف بزرگ و مهمي كرده باشند، به پشتي صندلي تكيه داد و متفكرانه پرسيد: يعني مهران از اين مرد دعوايي‌هاي توي خيابونه؟
    بهت بگم تقريبا آره! قبول مي‌‌كني؟
    من اوايل اين رفتار رو ازش مي‌‌ديدم، مي‌‌گفتم عجب آدم جالبي! چه قدر خوبه كه آدم اينطوري بايسته و حقش رو طلب كنه ولي الان پريسا جون به اين نتيجه رسيدم كه خداوند خيلي چيزاي ديگه رو با هم توي زندگي به آدم داده كه بايد بتونه به موقع و درست ازش استفاده كنه. وسواس عجيبي نسبت به درست بودن همه چيز داره. خشك و بي‌‌ملاحظه است.
    - تو مي‌‌گي اين رفتاراش از وسواسه؟
     - راستش رو بخواي من رفتم پيش يه مشاور! و خيلي چيزا رو براش تعريف كردم.
    گفتش كه غير از وسواس تميزي، وسواس فكري هم داره. هميشه دنبال يه ايده‌آله شايد هم خودنمايي براي رسيدن به اون ايده‌آل آنقدر زياده كه تبديل شده به يه آدم سخت‌گير و خشك. گاهي خدا رو شكر مي‌‌كنم كه بچه ندارم وگرنه بچه بيچاره دق مي‌‌كرد زير دست يه همچين پدري!
    - خب مشاور نگفت كه بايد چيكار كني؟
    - چرا! مي‌‌گفت اين يه مريضيه كه بايد درمان بشه. مي‌‌گفت دارو داره ولي اول از همه مهران بايد قبول كنه كه مريضه!
    - بعيد بدونم. با اين چيزايي كه تو مي‌‌گي!
    - ببين خيلي از اين بيماري‌ها پنهان هستن و اصلا به نظر بيماري نمي‌‌يان. مي‌‌بيني درون و بيرون آدما چقدر با هم فرق مي‌‌كنه. فقط وقتي خيلي به يه كسي نزديك بشي، مي‌‌فهمي كه واقعيت درون طرف چيه! و اون وقت ديگه خيلي ديره!
    - ببين خودش اذيت نمي‌‌شه؟
    فريبا سرش را با تاسف بسيار تكان داد و گفت: اوه! چرا خيلي زياد. بعضي وقتا به خاطر چند تا قطره آب و گلي كه توي خيابون به شلوارش پاشيده مي‌‌شه، قيامتي به پا مي‌‌كنه كه بيا و ببين. سر هر چيز كوچيكي كه ازتميز بودنش اطمينان نداشته باشه، كلي خودش و من رو به دردسر مي‌‌ندازه. حالا كاش همش وسواس تميزي بود.
    پريسا به ياد روزهاي قديم افتاد، روزهايي كه به همين كافي شاپ مي‌‌آمدند و اينجا يك كافه معمولي و درهم و كوچك بود، با ليوان‌هايي كه اصلا مطمئن نبودند كه تميزند يا نه و حالا فريبا، دوستي كه اينقدر زندگي را راحت مي‌‌گرفت، گرفتار زندگي با يك آدم وسواسي شده بود. شايد هم يك آدمي كه اول قصد خودنمايي داشت و بعد به خاطر توجه بيش از حد به ظاهرش وسواسي شده بود.
    پريسا، فنجان قهوه‌اش را روي ميز گذاشت و گفت: فريبا، وسواس فكري كه گفتي داره، چيه؟
    - مثلا سر اينكه يه كاري رو خوب انجام بدي، تمام و كمال، خيلي حساسيت داره. ببين يه طوري شده كه گاهي اوقات از شدت ترس اين‌كه كارم را خوب انجام نداده باشم مثل بيد مي‌‌لرزم اصلا اهل گذشت و بخشش نيست. با سختگيري تموم انتقاد مي‌‌كنه و مرتب آدم رو خورد مي‌‌كنه. سر لباس پوشيدن، رفتن، اومدن... ديگه خسته‌ام. مي‌‌فهمي؟
    - خب اينكه بد نيست كه آدم كارش رو خوب انجام بده. بالاخره شوهري گفتن، بايد بدونه كه تو چيكار مي‌‌كني!
    - آره، ولي هر چيزي يه حدي داره. وقتي تو از تعادل دربياي، از هر چي كار خوبه متنفر مي‌‌شي.
     آدم بايد توي زندگي مشترك خيلي ظريف رفتار كنه. آدم‌ها توي زندگي زناشويي، چشم تو چشم هم هستن. وقتي كسي رو خيلي توي فشار بذاري و مرتب آزارش بدي و استقلال فكري‌اش رو ازش بگيري، نمي‌‌توني توقع داشته باشي كه ديگه بتونه كاري رو درست انجام بده. نمي‌‌شه هر وقت كه خواستي با بي‌رحمي يكي رو خرد كني و بذاريش توي استرس كه يه كاري رو انجام بده. حتي اگه اون كار پختن غذا باشه كه هر روز انجام مي‌‌دي. توي اين حالت‌ها تو از هر چه غذا پختنه سير مي‌‌شي. اصلا از زندگي سير مي‌‌شي.
    - چي بگم باورم نمي‌‌شه.
    - كاش از اول بيشتر دقت كرده بودم. مهران همه اين رفتارها و گير دادن‌ها رو قبل از ازدواج هم داشت، ولي من اصلا معني‌شون رو نمي‌‌فهميدم. گول ظاهر قضيه رو خوردم. گول ظاهر شسته‌ رفته‌اش رو. نگاه نكردم ببينم درون اين آدم چي براي گفتن داره؟ خود واقعي‌اش چيه؟
    - خيلي‌ها همين اشتباه تورو مي‌‌كنن مخصوصا وقتي طرفشون اهل خودنمايي هم باشه... اما حالا مي‌‌خواي چيكار كني؟
    - نمي‌‌دونم، كاش قبول مي‌‌كرد كه مريضه. مي‌‌بردمش دكتر، دوا درمون مي‌‌كرد، خوب مي‌‌شد. چي بگم پريسا ‌جون، آنقدر توي همين مدتي كه از زندگيمون مي‌گذره خسته‌ام كه نگو! انگار هزار سال زندگي كردم. از بس كه انرژي گذاشتم اين وسط و هيچي برداشت نكردم.
    - خب با يه بزرگتري، كسي صحبت كن، بلكه راضي‌اش كنه!
    - مي‌‌دوني من زندگيم و مهران رو دوست دارم. كاش بتونم الان با محبت و مهربوني و همه چيزايي كه از بچگي نداشته و نديده، جذبش كنم تا به زندگي عادي برگرده.
    - شايد اگه از اول دقيق‌تر نگاه كرده بودي، اوضاعت الان بهتر بود. چي بگم؟ ولي خب خدا خيلي مهربونه. همين كه الان اين موضوع رو فهميدي، جاي شكرش باقيه. خوبه كه صبور بودي و قضيه رو درست بررسي كردي. من كه فكر كنم اگه خودم بودم، سر همون دو تا دعواي اول، طلاق گرفته بودم.
    - واي نگو! طلاق كه داستانش خيلي وحشتناك‌تره! آدم تا مجبور نشه نبايد بره سراغ آخرين راه حل.راست مي‌‌گي، اگه به موقع انرژي براي شناخت مهران گذاشته بودم، الان درگير اين زندگي نبودم، اما خداي ارحم‌الراحمين، نمي‌‌ذاره بنده‌هاش در بمونن. پريسا برام دعا كن كه خيلي به دعاي ديگران و لطف خدا احتياج دارم. تو هم چشم و گوشت رو باز كن. نه سختگيري كن سر قضيه ازدواج نه سهل‌انگاري. چيزايي كه به نظر خيلي كوچيك مي‌يان تو زندگي مشترك يهو خيلي بزرگ مي‌‌شن و به عكس چيزاي قشنگي كه از بيرون خيلي دهن پر كن هستن، اصلا به چشم نمي‌‌يان.
    - پناه بر خدا. تو رو كه ديدم انگار از يه خواب سنگين و طولاني بيدار شدم. واقعا كه هر زندگي براي خودش يه قصه است. يه قصه عجيب و باور نكردني. ولي به هر حال اينها همه تجربه است. فريبا به فنجان قهوه‌ دست نخورده‌اش نگاه كرد كه سرد شده بود. گفت: حالا بايد چيكار كنم؟
    - نگران نباش، اين تجربه مي‌‌شه برات و البته براي همه كساني كه تو اين تجربه رو بهشون بدي، كه خيلي به ظاهر يه قضيه يا آدم نگاه نكنن. البته شايد خيلي سخت باشه كه تو بتوني درون يه كسي رو ببيني ولي خب الان فكر مي‌‌كنم زبون محبت معجزه مي‌‌كنه. كمكش كن، خداي مهربون، محبت رو براي همين موقع‌ها گذاشته ديگه. دستش رو بگير تا به زندگي عادي برگرده. توكل كن و خودت و زندگيت رو به خداي بزرگ بسپار. از تو حركت از خدا هم بركت. دوباره اشك فريبا سرازير شد. شايد اين حرف در ظاهر عملي بود اما واقعا مي‌‌شد؟ حداقل مي‌‌توانست يك فرصت ديگر به خودش و او بدهد بعد شايد بهتر مي‌‌توانست تصميم بگيرد.به ساعتش نگاهي انداخت. هراسان شد: اي واي! اگه دير برسم خونه، صداش در مي‌‌ياد. پاشو پريسا! من بايد برگردم.پريسا دست فريبا را گرفت و آرام گفت: اگه واقعا مي‌‌خواي كه زندگيت متعادل و عادي بشه، ترست رو هم كنار بذار! استرس نداشته باش. خودت آروم باش و اين آرامش رو به زندگيت بيار و آنقدر از بودن يا نبودنش در اضطراب نباش. سعي كن بهش محبت كني حتي اگه واقعا جفت تو نباشه از نرم‌ترين و درست‌ترين راه‌ها جلو برو و چشمش رو به اشتباهاتي كه داره باز كن اما اگه خداي نكرده نتيجه نگرفتي به عنوان آخرين راه و در واقع براي اين كه كمكش كني شايد لازم باشه تركش كني...دو يار قديمي بلند شدند و وسط كافي شاپ يكديگر را در آغوش كشيدند. مردم با تعجب به آنها نگاه مي‌‌كردند و هيچكس نمي‌‌دانست كه باطن اين اتفاق ظاهري چيست؟

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:25  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

   کلیپ های خنده دار

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:53  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

ايدزچيست؟

سلامتي شرط حيات و رسيدن به رشد و کمال است، تمام کشورهاي جهان، با هر شکل حکومتي تأمين سلامتي افراد جامعه را جزء اولويت هاي برنامه خود قلمداد مي کنند چرا که جامعه سالم در گرو پرورش انسانهاي سالم است. از آنجايي که بسياري از بيماريها قابليت انتشار و سرايت به ديگر افراد و جوامع را دارد امروزه عزم جهاني، ريشه کن نمودن بيماريها را هدف قرارداده است. زمانيکه دنيا در سال 1981 با ريشه کني" آبله" خود را آماده جشن گرفتن غلبه بر بسياري از بيماريها از جمله فلج اطفال ، ديفتري و سرخک کرده بود يک نوع بيماري ناشناخته در اروپا،آفريقا، آمريکا و ستراليا گسترش يافت به نام «ايدز» که با گذشت بيست سال و صرف هزينه هاي سرسام آور کشف نشده است و با گسترش دامنه اين بيماري در کشورهاي آفريقاي جنوبي و آسيا متأسفانه اين بيماري «بلاي قرن دنيا» لقب گرفته است.
 درست است که «ايدز» يک بيماري عفوني جسمي است ولي در پيشگيري که تنها راه مقابله با اين بيماري است چاره اي نيست جز اينکه به سلامت عاطفي ، رواني اجتماعي افراد جامعه توجه کنيم و علاوه بر ارايه آموزش مهارت هاي لازم توسط مدرسه و جامعه، خانواده مطمئن ترين مرکز تأمين سلامت همه جانبه و آموزش مؤثر است. از اينرو در اين شماره اشاره به اين موضوع مي پردازيم.
 اميد است با توسعه سلامتي بين اعضاي خانواده راه نفوذ اين بيماري خانمان سوز را به خانه خود ببنديم که علاج واقعه را قبل از وقوع بايد کرد.
 سالم و پايدار باشيد
 
 
 
ايدزچيست؟
 
ايدز يک بيماري ويروسي است که سيستم دفاعي بدن را به مرور زمان از بين برده و مختل مي کند، طوري که بيمار در برابر عفونت بي دفاع شده و در نهايت از پاي در مي آيد. سازمان جهاني بهداشت با توجه به پنهان بودن بيماري ايدز، پيش بيني مي کند که تا سال 2005 بيش از 30 تا 40 ميليون نفر از مردم جهان به ويروس ايدز مبتلا خواهند شد که 10 ميليون از آنان را کودکان تشکيل مي دهند. همچنين پيش بيني مي شود دو سوم از مبتلايان به ايدز از مردم کشورهاي جهان سوم باشند.
 
 
راههاي اصلي انتقال بيماري :
 
- تماس جنسي با افرادي که آلوده هستند.
 - تزريق خون و فرآورده هاي خوني
 - استفاده از وسايل پزشکي استريل نشده و سر سوزن هايي که به صورت مشترک استفاده مي شوند.
 - انتقال از مادر آلوده به کودک (قبل ، حين و بعد از زايمان با شير دادن به کودک)
 
 
ايدز از راههاي زير منتقل نمي شود:
 
- دست دادن و يا در آغوش گرفتن
 - عطسه و سرفه کردن
 - نيش حشرات
 - استفاده از حمام و دستشويي و استخر عمومي
 - خوردن و نوشيدن
 - عرق بدن
 - نشستن کنار فرد بيمار در کلاس، محل کار و يا جاهاي پر رفت و آمد
 - هوا
 - ملاقات با بيماران در بيمارستان
 - استفاده از تلفن عمومي
 - بنابراين افراد مبتلا به ايدز نياز به حمايت و همدلي اطرافيان و جامعه دارند و جداسازي اين افراد از سايرين از لحاظ روحي، رواني براي آنان شايد کشنده تر از خود بيماري باشد بسياري از مبتلايان به ايدز نه به دليل بي بند و باري جنسي ، بلکه به خاطر ناآگاهي و بي احتياطي گرفتاري اين بيماري مهلک شده اند.
 بنابراين افراد مبتلا به ايدز نياز به حمايت و همدلي اطرافيان و جامعه دارند و جداسازي اين افراد از سايرين از لحاظ روحي ، رواني براي آنان شايد کشنده تر از خود بيماري باشد بسياري از مبتلايان به ايدز نه به دليل بي بند و باري جنسي، بلکه به خاطر ناآگاهي و بي احتياطي گرفتار اين بيماري مهلک شده اند.
 
 
افرادي که بيشتر در معرض بيماري ايدز قرار دارند :
 
- زنان و مردان فاسد و بي بند و بار
 - افرادي که شرکاي جنسي متعدد دارند
 - همسران افراد مبتلا به ايدز که در ارتباط زناشويي از کاندوم استفاده نمي کنند.
 - معتادان تزريقي که از سرنگ ها و سر سوزن هاي مشترک استفاده مي کنند.
 - افرادي که با استفاده از وسايل مشترک و استريل نشده خالکوبي ( يا تاتو) مي کنند
 - پزشکان و پرستاران که با بيماران متبلا سر و کار بيشتري دارند.
 - افرادي که آمادگي تجربه ي رفتارهاي پر خطر را دارند.
 
 
مراحل پيشرفت بيماري :
 
مرحله اول (عفونت حاد)
 : در اين مرحله وقتي فرد به ويروس آلوده شد علائمي نظير تب، گلو درد، درد مفاصل، عضلات ، سردرد ، بي اشتهايي، تهوع و استفراغ و ... ظاهر مي گردد. زمان ظاهر شدن اين علائم معمولاً 12 – 1 هفته پس از آلودگي است.
 
 مرحله دوم ( بدون علامت):
 اين مرحله زماني است که مرحله اول (عفونت حاد) بهبود پيدا کرده و بيمار وارد مرحله ي شده است که هيچ علامتي در او ديده نمي شود. شخص به ظاهر سالم و مانند ساير افراد مشغول انجام فعاليتهاي عادي زندگي خود مي باشد. اگر در اين مرحله آزمايش خون انجام گيرد، نتيجه مثبت است و نمي توان بيماري را کنترل کرد.
 
 مرحله سوم (بزرگي غده هاي لنفاوي):
 در اين مرحله غده هاي لنفاوي فرد آلوده بزرگ مي شوند اما دردي ندارند. تعداد غده ها بيشتر از دو تا و بزرگتر از يک سانتي متر است و به مدت 3 تا 6 ماه قابل لمس هستند. اين غده ها در ناحيه گردن ، پس سر و زير بغل ديده مي شوند.
 
 مرحله چهارم (نقض ايمني بدن يا HIV:
 در اين مرحله سيستم دفاعي بدن دچار نقض و آماده ي ابتلا به عفونتها و يا ساير بيماريها مي شود يعني ويروس ايدز بر روي سيستمهاي دفاعي و دستگاههاي بدن، مجاري تنفسي ، گوارش، پوست ، مخاط گوش، سيستم عصبي و ... اثر مي گذارد. در اثر عفونت زياد بيمار کاهش وزن شديد و تنگي نفس پيدا مي کند و جوش هاي چرکي صورتي يا بنفش رنگ روي پوست و داخل دهان ديده مي شود که در نهايت به فوت بميار منجر مي شود.
 
 
چرا بايد جوانان و نوجوانان آموزش داده شوند؟
 
1 – جوانان يا اطلاعات کافي درباره چگونگي انتقال ايدز ندارند و يا اگر دارند به دليل عدم مهارت ، نبودن حمايت و فقدان امکانات لازم در مقابل بيماري ايدز از خود مراقبت نمي کنند.
 2 – در اين دوران الگوهاي سالم رفتاري، در دوران نوجواني و جواني بسيار آسانتر از زماني است که رفتارهاي «پرخطر» شکل گرفته باشند.
 3 – بعضي از جوانان مبتلا به ويروس HIV درصدد معالجه خود نيستند و مي ترسند زندگي خصوصي آنان با خطر مواجه شود.
 4 – ايجاد ارتباط عاطفي مداوم با افراد خانواده به جوان احساس امنيت و اطمينان مي بخشد.
 5 – در دوره جواني تمايل فرد به گروه و ارزشهاي آن بيشتر است؛ سالم سازي رفتار در گروه سبب بهداشت رواني آن و در نتيجه دوري از رفتارهاي پرخطر مي شود.
 6 – دوره نوجواني و جواني، دوره تجربه اندوزي و کنجکاوي است. آموزش هاي سالم مي تواند نوجوان را از دست زدن به تجارب خطرناک دور کند.
 7 – نوجوان و جوان فاقد اطلاعات است و مي خواهد هر آنچه را که ديده يا شنيده است به مرحله عمل درآورد و تجربه کند.
 8 – بسياري از جوانان اطلاعات خود را درباره مسايل جنسي از طريق دوستان و يا فيلم ها بدست مي آورند. البته بعضي از جوانان در اين باره با هيچ کس صحبت نمي کنند.
 9 – ممکن است بعضي از جوانان پس از صحبت کردن با ديگران جواب قانع کننده دريافت نکنند و يا با بي اعتنايي مواجه شوند.
 
 
چرا زنان و دختران بيشتر در معرض خطر ابتلا به ايدز مي باشند؟
 
- تعداد غلظت ويروس ايدز در مردان آلوده بيشتر از زنان آلوده است و به همين دليل مردان به آساني ويروس HIV را به زنان منتقل مي کنند.
 - هنگام ارتباط جنسي ، محل تماس پوست در زنان بيشتر از مردان است.
 - بدن زنان سريعتر و بيشتر از مردان زخم مي شود.
 - در مردان احمال چند همسري و يا داشتن شريک جنسي بيشتر است.
 - بدن زنان نسبت به مردان بيشتر در معرض عفونت قرار دارد.
 - ميزان خشونت جنسي در مردان نسبت به زنان بيشتر است.
 - تعداد مبتلايان به مواد تزريقي (اعتياد) در مردان بيشتر و اين امر ممکن است باعث انتقال آسانتر ويروس ايدز به زنان باشد.
 - بعضي از زنان به خاطر فقر مالي ، بلند پروازي و يا بي بندوباري روابط جنسي نامشروع برقرار مي کنند و خود و ديگران را به خطر مي اندازند.
 - بيماريهاي مقاربتي در زنان اغلب علائم و نشان هاي خاص و آشکاري ندارد. وجود اين بيماريهاي پنهان در انتقال و پذيرش ويروس ايدز نقش زياد دارد.
 - زنان در استفاده همسرانشان از پوشش (کاندوم ) نقش کمتري دارند، فکر مي کنند اگر در اين زمينه اصرار ورزند شوهرانشان نسبت به آنان خشونت اعمال مي کنند و يا بي اعتماد مي شوند.
 - عوامل فيزيولوژيک نيز در ميزان ابتلاي دختران جوان به اين بيماري نقش دارند. بدين صورت که چون برخي از بافتهاي بدن آنان هنوز به طور کامل رشد نکرده اند، ويروس را به سرعت جذب مي کنند.
 
 
راهکارهاي پيشگيري از بيماري ايدز:
 
- تلاش براي پرورش اعتقادات مذهبي و معنوي اعضاي خانواده، هر چقدر اعتقادات ديني افزايش يابد آسيب پذيري در مقابل اين بيماري کمتر خواهد شد.
 - ايجاد احساس اميدواري به زندگي و آينده
 - آموزش دادن ارزشهاي اخلاقي جامعه به جوانان و نوجوانان
 - ايجاد و تقويت احساس ارزشمندي و مفيد بودن در افراد جامعه
 - ايجاد مهارتهاي تصميم گيري در جوانان تا بتوانند در موقعيتهاي مختلف زندگي تصتيم مناسبي بگيرند.
 - حمايت عملي مؤسسات و نهادهاي جامعه براي تشکيل و پايبندي به نظام خانواده
 - کمک به نوجوان براي کسب توانايي مقابله با هيجانها و تنش ها
 - اطلاع رساني عمومي براي مبارزه با بيماري
 - حمايت از افراد مبتلا به ايدز (تا نتوانند اين بيماري را منتقل کنند)
 - حذف ازدواج هاي تحميلي و زود هنگام
 - حمايت از جوانان براي عضويت در گروههاي اجتماعي مناسب
 - تشويق و ترغيب نوجوانان و جوانان براي انجام دادن فعاليتهاي مستمر و منظم ورزشي
 - توسعه مراکز راهنمايي و مشاوره خانواده و مشاوره قبل از ازدواج

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:44  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

کد شکلکهای مخفی یاهو مسنجر دانلود کنید،کپی کنید،توی صفحه پی ام یا روم پیست کنید

کافی نت شهرآفتاب

برای دانلود اینجا کلیک کنید حجم:۵۴ کیلوبایت

پسورد:www.sun30ty.blogfa.com

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:30  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]


این برنامه باعث می شود که شما بتوانید چندین برنامه یاهو
مسنجر را با هم باز کنید سیستم دیگر این برنامه
این است که جای پسورد ها را در روی Ram عوض می کند
و باعت می شود که یاهو شما هک نشود و رمز عبور شما در امان بماند
برای دانلود ادامه متن را بزنید

ادامه مطلب

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 9:38  توسط   |      [بالاي صفحه]

دراین بخش به معرفی چند Agent می پردازم:

 

         نام: Genie

         حجم:1.۶۲ مگابایت

          تعداد انیمیشن:76

  از اینجا دانلود کنید

 

         نام: Felix

         حجم:4.۲۳ مگابایت

          تعداد انیمیشن:65

  از اینجا دانلود کنید

 

         نام:Santa2k1

         حجم:2.90 مگابایت

          تعداد انیمیشن:20

  از اینجا دانلود کنید

 

         نام:Squidge

         حجم:2.65 مگابایت

          تعداد انیمیشن:63

  از اینجا دانلود کنید

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 9:31  توسط   |      [بالاي صفحه]

سلام لیستی از بهترین بازی های فلش در ادامه مطلب ....
ادامه مطلب

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:11  توسط   |      [بالاي صفحه]

سلام بچه ها یه خبر خفن براتون دارم جدیدترین عکسهای زهره رسیدصد در صد واقعی هستن به جون خودم این بار دیگه نمیتونن تکذیب کننبرای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.

کافی نت شهر آفتاب اهواز


ادامه مطلب

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:26  توسط محمد  |      [بالاي صفحه]

چگونگى افزايش سرعت اينترنت در ويندوز XP Pro

منظور از پهناى باند، ظرفيت يا سرعت انتقال اطلاعات در يك سيستم ارتباطى ديجيتالى كه برحسب بيت در ثانيه ( bps ) اندازه گيرى مى شود.
نكته:
در صورتى كه بتوانيد از ۱۰۰ درصد پهناى باند اتصال اينترنتى خود استفاده كنيد افزايش سرعت اينترنت را كاملا احساس خواهيد كرد.
مراحل انجام كار:
در ويندوز XP درحالت پيش فرض Packet Scheduler سيستم را به ۲۰ درصد از پهناى باند يك اتصال به اينترنت محدود مى كند. يعنى اگر شما اين تنظيمات را تغيير ندهيد قادريد از ۲۰ درصد پهناى باند اتصال تان به اينترنت بهره ببريد. براى اين كه بتوانيد از ۱۰۰ درصد پهناى باندتان استفاده كنيد مراحل زير را انجام دهيد:

www.isfahan4u.com

Run (1 را از منوى Start اجرا كنيد.
۲)در Run عبارت gpedit.msc را تايپ كرده و OK را كليك كنيد و منتظر بمانيد تا Group Policy اجرا شود.
۳) در بخش Local Comuter Policy و در زير Computer Configuration گزينه Administrative Templates را گسترش دهيد. (اين كار با كليك بر روى علامت+ كار آن انجام دهيد)
۴ )در ليست باز شده گزينه Network را نيز گسترش دهيد.
۵) حال در اين ليست Qos Packet Scheduler را انتخاب كنيد.
۶ )به گزينه هايى كه در سمت راست ظاهر مى شوند دقت كنيد.
۷) بر روى Limit reseivable bandwidth كليك راست كرده و Properties را كليك كنيد.
۸) پس از اينكه پنجره Limit reservable bandwidth Properties باز شد در برگه Setting و در زير Limit reservable bandwidth گزينه Enabled را انتخاب كنيد.
۹ )مشاهده مى كنيد كه با انتخاب آن در روبروى Bandwidth Limit مقدار پيش فرض آن يعنى ۲۰ درصد به نمايش در مى آيد. به جاى عدد ۲۰ مقدار ۰ را تايپ كرده و OK را كليك كنيد.
۱۰) حال به Connection كه به وسيله آن به اينترنت وصل مى شويد رفته و بر روى دكمه Properties كليك كنيد.
۱۱ )به برگه Networking برويد و دقت كنيد كه Packet Scheduler فعال باشد (تيك كنار آن مشاهده شود).
۱۲ )اين پنجره را OK كنيد و كامپيوتر خود را Restart كنيد.

اهواز دانلود...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:0  توسط   |      [بالاي صفحه]

نظر دادن شما باعث بهتر شدن وبلاگ ميشه پس لطفاً نظر فراموش نشه


linkboxe 1

 


 Designer: MNC Copyright: SUN30TY © 2007-1385

(ابتداي صفحه)